(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دومآبرومندی باشه ، قول میدهم دخترمون رو فرستادیم خونه بخت منم خیاطی را کلا تعطیل میکنم ، بابام وسط حرفش پرید و گفت حالا این مشتریت کی هست؟ مادرم گفت همسایه روبه روی خانم افشار با دو تا دختراش ، بابام که چایش را خورده بود داشت دست میکرد تو جیبش که بسته سیگارشو در بیاره

<-BlogAbout->
نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما