

پزشک:+ اقای جَک بنظر میرسد شما مردی بی باک خوش فطرت و نیک رفتار باشید درست است؟!
بیمار: _ داری مرا با تعریف و ستودن هایت فریب میدهی؟
آنگاه لبخند تلخی زد...
پزشک:+چرا از همه ,گریزان,ی ؟ دلایل انزجارو وسواست دربرابر ادم ها چیست؟!
بیمار:_ کاش از شاخه ی سبزِ حیات
گل تیمار مرا میچیدی
کاش که از انها میپرسیدی
وز که از طلوعه هور ، شمس و مــهر
تا به آن هنگامه جادو و سِحـر
من چه بوده ام چه شدم تا اکنون
چنگ میزد بر رخم ماهِ فسون
بیم در خوفش و رخسارم در رخسار او
هر دو تابیدیم به یک سو....
وای از حالِ منو از حالِ او
لیک آن مرحوم بودو بی کرخت و تیره دولت
و منِ بی اعتِنــا از آن گذشتم با سهولت:)
پزشک:+ پس تو از کنار شخصی که داشت جان میداد بی اعتنا گذشتی و دقایقی چند ان مرحوم کورسوی امیدش به فلاکت افکند؟! پس مدتی از کارخود سرافکنده بودی و تصمیم گرفتی از آدم ها دور بمانی چون...
(بیمار رشته کلامه پزشک را از هم گسست و خویش افسار بحث را به دست گرفت)
_ زیرا اندیشناک و در هراس بودم که بازهم این اتفاق برایم تداعی شود ،از آدمها بیمناکم انها چیزی جز دردسر برایم ندارند!"
پزشک باخود اندیشید:+که چه تفاوت هاست میانِ افکارو اذهان...
هنگامی که همه یکسان فکر میکنند دیگر کسی نمی اندیشد ؛ در تنـی نحیف میتواند اندیشه های بزرگ ویا پوچ مسکن گیرد. بیمارم جَـک دل های انبوهی را باهمان دیدگانِ سردو همان افکار مزمن شکست.میگویند اگر بوی گلی را دوست نداری لااقل شاخه هایش را نشکن...
پزشک در این مدت افکارش را بلند بلند بازگو میکرد!
و انگاه بیمار زمزمه وار گفت:_ میخواهم وابسته و دلبسته آدم ها نشوم زیرا اگر تمام شب را در حسرت از دس دادن خورشید سرکنم لذت دیدن ستاره هارا از دست میدهم... پس ,گریزان,م از آن چیزو آن کس که بانی انهزام سرخوشی هایم شود:)
و پزشک اندیشیدو اتاق مشاوره را ترک کرد!"