پلیزه
-
تاریخ: 1405/7/20 ساعت: 22:12
گذشته انسانها در طول تاریخ همیشه سعی کردهاند چیزی برای نسلهای بعدشان به جا بگذارند؛ یک ردپا، یک خاطره، یا یک میراث. همان سنگنوشتها یا نقاشیهای روی سنگ نشان میدهد که آدمهای قدیمنویسنده:محبوبه صولت برد
شاه‌ماهی
-
تاریخ: 1405/7/20 ساعت: 22:12
آن روز، پس از پایان مونتاژ یک برنامهی ترکیبی، با اتومبیلم، از ساختمان تولید سیما، به سمت در خروجی، رانندگی میکردم. به مسجد بلال که رسیدم، محوطهی آن را مملو از جمعیت دیدم. گفته شد که در آنجانویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)
تراژدیِ اطمینان
-
تاریخ: 1405/7/20 ساعت: 22:12
بیست و چند ساله به نظر می رسید . صورتش بغض کرده بود و لبهایش میلرزید . روی نیمکتی در سالن انتظار راه آهن نشسته و به روبرو زُل زده بود و اشکهایش گلوله گلوله می بارید . صورت مظلومش که ظریف و قشنگ همنویسنده:بهمن بیدقی
تنها
-
تاریخ: 1405/7/20 ساعت: 22:12
- تنها انگار کسی تمام بدنم را با طناب میدوخت. دوختن از کف پایم شروع شد و آهستهآهسته به زانوهایم رسید. صدایی عجیب میشنیدم: صدای پدر، صدای مادرم، حتی خشخش پای غریبهای که نمیدانم چهنویسنده:محبوبه صولت برد
بهشت
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
نامه ای به بهشت ای بهشت، کجا پنهان شدهای؟ واقعاً تو کجا هستی که انسانها برای پیدا کردنت این همه سرگردان هستند؟ نه، فکر نکن که اینها را از روی اتفاق میگویم؛ من از زمانی میپرسم کهنویسنده:محبوبه صولت برد
سفره عید نوروز
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
آخرین دقایق سال بود . دیگه صدای همهمه توی خیابونای شهر بگوش نمی رسید . در عوض توی خونه بابابزرگ و مامان بزرگ ، هرکی سرش به کاری مشغول بود . یه خانواده پر جنب و جوش توی طبقه پنجم آپارتمان . بچه هانویسنده:فرشید بلنده
آخرین دعا
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
اون شب، مادرم نیمهشب از خواب پرید و فریاد زد. از خواب پریدم. صدای فریادش توی اتاق پیچید. زیور هم بیدار شد. پدر از جا پرید. همه دور مادر جمع شدیم. مادر نفسنفس میزد. پیشانیاش خیس عرق بود.نویسنده:حمید صیادی زاده
نگو نشان بده!
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
صبح رفتم برایش نان تازه گرفتم، برایش صبحانه درست کردم. بیرون سرد بود برایش لباس گرم آوردم، هوا ابری بود ازش خواستم که چتر بردارد .بهش گفتم: موقع رد شدن از خیابان مواظب باش. همه اینها را کردم ونویسنده:سام امیری
من ازکجا باید بدونم ؟
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
زنگ تلفن دفترش به صدا درآمد . ازحراست اداره بود : خانمی با شما کار دارند . اسمشونو بپرسید ! : خانم ! اسمتونو می پرسند . : بفرمایید دخترخاله شون هستم . : بهشون بگوئید بنشینند الآن می آیم . وقتی واردنویسنده:بهمن بیدقی
آخرین ساعتِ شهر
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
پیرمرد هر شب، رأس ساعت دوازده، چراغ مغازهاش را خاموش میکرد؛ اما هیچوقت درِ مغازه را نمیبست. برای همین، بارها از مغازهاش دزدی شده بود. یکبار حتی ساعت جیبی نقرهای خودش را هم بردهنویسنده:فرشید بلنده
بی مر
-
تاریخ: 1405/7/18 ساعت: 8:30
بی مر وقتی به صورت خودم دست میکشیدم، زبری آن را زیر انگشتهایم حس میکردم و هر بار که به آینه نگاه میکردم، ترسم از این سفیدکهای سکهای بیشتر میشد. وقتی از مادربزرگ دلیل این خارش و سوزشنویسنده:محبوبه صولت برد
وعده شیار کوه
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
در دامنه ی کوهستانِ سرسختِ سرپشت، روستای شرابی چون نگینی سبز در میان دریایی از سنگهای خشن میدرخشید. خانه های سنگ وگِلی با سقفهای چوبِ سپیدار، به سختی در برابر بادهای سردی که از دلِ کوه مینویسنده:حمید صیادی زاده
با خودم حرف میزنم
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
با خودم داشتم به صورتِ رِنگی بر وزنِ آهنگِ عروسی میخوندم : چیییکار بکنم ؟ ... تا اون از من راضی بشه ؟ نَفْس ام بقیه شو اومد : بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا من و نَفْس ام یه عمریه که بانویسنده:بهمن بیدقی
اعتراف
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
( یک ماجرای واقعی ) آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی ، از خود متشکر و سخت گیر . دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت . معلم برگه های امتحان نوبت دوم را بین دانش آموزان تقسیمنویسنده:احمد نصرتی
رئیس محلّه
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
چرخ زمانه چرخید و چون سن و سال، ده و یازده سررسید، نوبت به شیطنت و بازیگوشی رسید و چموشی، ایضا، دعوا و بلوای بیمحابا. در چنین گاه، ناگاه، موسیقی جانانهی وزنِ شعری رزمانه، در نهان کودکیامنویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)
هیچ چیز دائمی نیست
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
دلش گرفته بود. توی راهروی بیمارستان قدم میزد و به حرفهای دکتر فکر میکرد. سه ماه پیش گفته بودن شاید دیگه نتونه راه بره. حالا ولی داشت قدم برمیداشت، هرچند با درد و ناراحتی روز اول که توینویسنده:مریم سگوند
صحنه های غیر تکراری یک زندگی
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
فصل اول علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت. پس از سلامی گرم به پدر و مادرش، بسویشان دوید و هردو رانویسنده:بهمن بیدقی
آن روز که عاشق شدم
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
ـ پارسا، من عاشقتم. صدای لیلا مثل موجی که به صخره میکوبد، سکوت اتاق را شکست. به چشمهایش نگاه کردم. اضطرابی در نگاهش بود که با تمام خاطراتی که از او داشتم، جور درنمیآمد. ما با هم بزرگ شدهنویسنده:مرتضی حبیب اللهی یان
رها
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
رها **عزیزِ تنهای من، آرام باش و به یاد آور که چه شبهایی با چشمِ خیس خوابیدی؛ حتی احساس میکردی در آن لحظه، سقفِ آسمان فرو میریزد و نیشِ ستاره تا عمقِ قلبِ شکستهات فرو میرود. اما بازنویسنده:محبوبه صولت برد
از یاد رفته
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 13:18
اول: از ماشین پیاده شد و به سمت در خانه رفت. در نیمه باز بود. یاالله گفت و وارد حیاط شد. محمد داشت کبابها را باد میزد و دودش همه حیاط را برداشته بود. گرمای خورشید بهاری و بوی کباب سرحالش آورد. زن عمونویسنده:دکتر سید محسن رضوی اصل