2

پاهایم جان نداشت،اما دیگر برای ماندن خیلی دیر شده بود.گوش هایم نسبت به صدای گریه های محمد هم عادی شده بود و فقط می دویدم.هیچگاه شب هنگام به باغ نیامده بودم برای

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما