

خیلی بچه بودم ، هنو کامل یاد نگرفته بودم ادب و معاشرت یعنی چی
تو کوچه داشتم بازی میکردم
خوشگل ترین دختر بچه ی شرِ کوچه بود
صدام کرد
گفتم ها ؟
گفت تو شبیه منی میای دوست شیم ؟
بهش گفتم نه ما شبیه نیسیم
من موهام طلاییه تو موهات مشکی
اسکیت من مشکیه واسه تو طلایی
نگام کرد
تازه انگار یادم افتاده بود جملش دو تا بخش داش
خوشگل ترین دختر اونجا میخواس باهام دوس شه
ولی من احمق فقط میخواسم جواب بدم.
یه بار هم تو سن یه کم بالاتر ماشین رویایی زندگیم رو تو خیابون دیدم
همیشه عکسشو تو نت نگا میکردم میگفتم چه قد دلبره
تا اینکه اون روز اتفاقی دیدمش ، از جلوم رد شد
تو شهرمون اصلا از اون ماشین نبود ، مهمون بود چی بود ؟ ولی رد شد
مشکی بود یه جاهاییشم آبی
ولی وقتی میدیدش برق میزد ، آفتاب که بهش میخورد 1ش انگار عوض بشه نورانی میشد
شایدم ترکیب رنگش باعث میشد یه جورایی طلایی طور یا 1 ببینمش
شاید انعکاس نور خورشید رو رنگ جالبش بود
شاید کنتراست آبی و مشکی نمیدونم.
دانشگاه دیگه داشت تموم میشد ، ترم 7
سال بالایی های دانشگاه تو همه ی رشته ها همدیگرو میشناسن
ولی تو همه ی اونا باز یکی بود که عجیب دلربا بود.
من ازش حتی یک کلمه حرف هم نشنیده بودم
خوشگل خوشگل خوشگل
شاید همین مورد سوکوتش بود که هزار برابر جذاب ترش میکرد واسم
از همه دیر تر میومد ، یک کلمه هم جزوه نمینوشت
استادم میگفت خسه نباشید غیب میشد
تو دلم بهش میگفتم ستاره دنباله دار
یه لحظه میومد ، میدرخشید ، میرفت
نزدیک ترین فاصله ای که به من نشسته بود دو ردیف و 6 صندلی دور تر از من بود. از همون فاصله فک میکردم بوی وانیل میده.
ترم 7
آخرین امتحان
امتحان یک درس اختیاری 1 واحدی
امتحانی به شدت آسون و غیر مهم
ستاره دنباله دار از در حیاط دانشگاه وارد شد
اولین جای خالی ای که کسی دور و ورش نبود وایستاد.
یه کم با گوشیش ور رفت
حرکت کرد
یک قدم
دو قدم
78قدم
نشست کنار من رو نیمکت
سلام کرد
سلام کردم
اسممو میدونست ! گفت بهم کمک میکنی ؟
خیلی استادانه صدای احمق درونم که میخواست بگه من خودم نخوندم و باز بدون فکر یه یک دیالوگ وابسته به یه پایان خوب رو تموم کنه ، خفه کردم و گفتم ، جانم چه کمکی ؟
گفت من اصلا نمیدونم موضوع درس چیه
میدونم تو هم نخوندی
هر چی نوشتی ، همون عکس بگیر واتس اپ کن منم همونو مینویسم ، باشه ؟
گفتم باشه
شمارتو بده
یه دست سیاه پوشیده بود فقط موهاش طلایی بود
ولی من حس میکردم خودش زرد رنگه
خودش رنگ پوستش ، چشمای طوسی رنگش
یه حالتی بین درخشیدن و کم نور بودن
خارجی ها بهش میگن pale
چیز درخشانی که درخشندگیش کمه
واسه همین الام تو سرم همیشه یه جمله میچرخه
Every Valuable Things Are Pale