کتاب صوتی قصهای نو از افسانهی نمکی

تا صبح می شد و آفتاب در میآمد، نمکی دست کلیدش را بر میداشت و هفت در خانه را باز میکرد. از در اول گنجشکها و کبوترها جیک جیک و بق بق کنان پرواز میکردند و به آسمان

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما