تا صبح می شد و آفتاب در میآمد، نمکی دست کلیدش را بر میداشت و هفت در خانه را باز میکرد. از در اول گنجشکها و کبوترها جیک جیک و بق بق کنان پرواز میکردند و به آسمان
تا صبح می شد و آفتاب در میآمد، نمکی دست کلیدش را بر میداشت و هفت در خانه را باز میکرد. از در اول گنجشکها و کبوترها جیک جیک و بق بق کنان پرواز میکردند و به آسمان میرفتند. از در دوم مرغ و خروسها قدقد و قوقولی کنان به کوچه میرفتند...