

میدونی خیلی خوبه ک ادم یکیو داشته باشه ک مثلا وقتی میبینه توهم رفتم، محکم بزنه بهم و بگه پاشو، پاشو لباساتو تنت کن بریم ی دوری بزنیم.
منم خودمو لوس کنم و بگم بیخیال فردا باید بریم سر کار، الانم ک دیروقته، بعدشم الان تو این هوا کی بیرون میره اخه، بگیر بخاب.
اونم کم نیاره و اینبار محکم تر بزنه بهت ک پاشو مرد، اینقد سوسول نباش!
منم بهم بر بخوره و با غرولند بگم بااااشه، فقط لباس گرم بپوش، نچایی!
از در خونه ک درمیایم چنان سوزی بم میزنه ک یخ ميکنم، اما دلم گرمه، گرم بخاطر این کسی ک بازومو گرفته و اصن ب روی خودشم نمیاره ک اونم داره یخ میزنه و با پررویی میپرسه کدوم وری بریم؟
جواب میدم ک هر وری ک تو بگی، فرمانده تویی. ميگه حالا ک من فرمانده ام پس... و شروع میکنه ب دویدن و دستمو باخودش میکشه.
با صدای بلند میگم نکن دختر زشته!
با صدای بلند میگه زشت پیر زنه اونم توی یک شرايط خاص توی خیابون و قهقه میخنده.
حرصم میگیره، اما خب راست میگه این موقه شب ک کسی توی خیابون نيست.
دنبالش میکنم...
قبل اینکه بهش برسم سرعتمو کم میکنم، اخه میخام تا حواسش نیست یکمی نگاش کنم.
ولی مگه میشه حواسش نباشه اخه.
سرشو برمیگردونه و مث هميشه فکرمو میخونه، چشاشو ریز میکنه و میگه چیو نگا میکنی؟ بدو ببینممم، و سریع تر میره.
میخندم و ب برگهای زیر پامون ک خش خش میکنن نگاه میکنم، توی همین پاییز خدا مارو جلوی راه هم گذاشت.
توی دلم میگم، دمت گرم خدا، خیلی مخلصیم.
یهو یادم میاد ک مثلا من گرفته و توهم بودما، اما اخه مگه میذاره من حتی ی لحظه توهم بمونم!
دوباره میگم، خدایا شکرت.
میچرخه و میگه تو چرا ساکت شدی؟ نگاهش ک میکنم میفهمه حالم خوب شده و لبخند میزنه و نگاهم میکنه، نگاهم میکنه و من میشنوم نگاهشو.
میرم دستاشو میگیرم، خیلی شاکی میگم، تو ک باز دستات یخه، حداقل اون یکیو بکن توی جیبت، و انگشتاشو توی دستام میگیرم تا گرم شن.
موهاشو ک آورده جلو و ریخته رو سینش، نگاه میکنم و با ی لحن جدی میگم، کم دلبری کن دلبر.
مث همیشه با بیخیالی میگه من ک کاری نکردم و سرشو میچرخونه و ریز میخنده.
منم انگشتاشو توی دستم فشار میدم و جفتمون میخندیم.
صدام میزنه...
- جانم؟
-خوبی یارم؟
نگاهش میکنم...
-خوبم عیالم.
میدونی، خیلی خوبه ک ادم ی یار اینجوری داشته باشه.
یه یار ک بتونه بهش بگه:
به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنوز مثل گذشته نگار می گویند