این پیکر سیاه روی سکوی راهآهن مدام دورتر و دورتر میشد... مدام دورتر میشد تا اینکه ایستگاه راهآهن در دل شب گم شد. بعضی کلمات به ظاهر بیتفاوت ادا میشوند، یکباره ج
این پیکر سیاه روی سکوی راهآهن مدام دورتر و دورتر میشد... مدام دورتر میشد تا اینکه ایستگاه راهآهن در دل شب گم شد. بعضی کلمات به ظاهر بیتفاوت ادا میشوند، یکباره جنبهای سرنوشتساز در بیان آن صورت میگیرد. همه چیز خیلی سریع و سخت و نادر میشود و راوی پیشاپیش عجله میکند و مکان انباری را که از جا میکند در محلۀ ناکجاآباد آینده تعیین میکندو مجدداً بادقت و اطمینان وحشتناک هدفگیری بومرنگ به سویش برمیگردد. از سخنان سطحی و بیقید و بیتعمق که اکثراً به شکل کاملاً مات و سخت و ناراحت کنندۀ لحظۀ بدرود پای قطارهایی که به سوی مرگ رانده میشوند و موجی از قلع سنگین بر سخنگو برجای میماند و سخنگو ناگهان با جلوۀ ترسناک و درعین حال مستانۀ قدرت آشنا میشود.
به همۀ عاشقان و سربازان و همۀ مقاومان در برابر مرگ و همۀ کسانی که از خشونت کیهانی زندگی لبریز هستند گاهی ناغافل این نیرو داده میشود و ناگهان نگرش آنها تغییر میکند و آن را به بارشان میافزایند... و کلمه رسوخ میکند... کلمه در آنها رسوخ میکند.
درحالی که آندرئاس راه خویش را داخل واگن با دستانش لمس می کرد کلمۀ «زود» مثل یک تیر رها شده در وجودش و در گوشت و سلولها و اعضای بدن و روانش رسوخ میکرد تا بالاخره این کلمه در جایی خودش را نشان و جای داده و یک جراحت بد را پاره کرده و خون از آن فواره زد... زندگی... درد... او به سختی فکر کرد و احساس کرد چگونه رنگاش پریده است و با وجود آنکه از آن آگاهی مییابد کارش را طبق عادت انجام میداد.
کبریتی روشن کرد و نوری بر انبوهی از سربازان که روی و زیر و کنار چمدانهایشان نشسته و دراز کشیده و خوابیده بودند انداخت.