سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکسهای اسرین و نسرین روی دیوار، کنارعکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر میرسیدند.........دوباره سرت رو تو همون با
سرخ 2 پایان
سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکسهای اسرین و نسرین روی دیوار، کنارعکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر میرسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچهی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و خواست بیدارت کنه تو هم سعی داشتی اشکات رو نبینه و وانمود میکردی فقط کمی کلافه ای و اومدی اینجا کمی دراز بکشی اما سیاهی روی بالش سفیدت گویای همه چیز بود اسرین نگاهش به صورتت و سیاهی دور چشمات افتاد و داد زد سرت: « اِاِاِاِاِاِ نیگاش کن تورو خدا ! آخه آدم شب عروسی خواهر کوچیکش گریه میکنه پاشو ببینم این کارا چیه شگون نداره پشت سر عروس دوماد گریه کردن پاشو پاشو داریم بدرقشون میکنیم» بی توجه به حرفهای اسرین پستونک پارسا رو که از دهنش افتاده بود رو توی دهنش جا دادی و بغلش کردی و گفتی: « تو برو خودم میام» اسرین از اتاق خارج شد و تو داشتی زیر گوش پارسا چیزهایی زمزمه میکردی آروم آروم میپرسیدی آخه اینا دیگه چی از جونم میخوان دیگه باید چیکار براشون بکنم که نکردم هااا؟ یادته امشب تو مراسم چه باباکرمی رقصیده بودی انگار واقعا اون جاهلی که اون روز توی اتاق پرو داشتی نقششو تمرین میکردی حالا وقت اجراش بود همه نیگات میکردن و به همدیگه میگفتند: _ پیر دختر دیونه شده _ بیچاره حق داره خوب تو این دوره زمونه کی دیگه میاد اینو بگیره سنی ازش گذشته _ خواهر کوچیکشم شوهر کرد من یادمه اینو خودش بزرگ کرده بود اما تو هیچکدوم از این صداها رو نمیشنیدی یادته دوماد کلاه خودشو بهت داد تا بهتر بتونی باباکرم برقصی؟ آخه دیگه چی از جونت میخوان؟ این دیگه چه صیغه ای بود؟ همینکه داشتی قر میدادی براشون بس نبود؟کمر قر میدادی و میرقصیدی و کلاه از سر برمیداشتی و خم میشدی و راست و میشدی و میچرخیدی و میچرخیدی اون روز رو یادت میومد که با نسرین رفته بودید نمایشگاه عکاسی دوست و هم دانشکدهایت. یادته به احترام شما کلاهشو از سر برداشت و تو هم زدی زیر خنده و گفتی: «این ادا اطوارا چیه درمیاری ناصر؟ این خواهرمه نسرین خیلی دوس داشت بیاد کاراتو ببینه از بس که تو خونه تعریفتو کرده بودم » یادته ناصر وقتی نسرین رو دید چشماش چه برقی میزد با پر رویی تمام رو به تو کرد و گفت نیمرخش مال عکاسیه یادته باهم رفتید رو صندلی نشستید تا ازتون عکس بگیره و تو که کارت تموم شد نوبت نسرین رسید چقدر برای عکس اون وسواس به خرج داد؟ یادته چونشو بالا انداخت گفت انگشتات کشیدن باید یکیشونو رو چال لپت بزاری و آروم به سمت چپ کلتو خم کنی و لبخند بزنی؟ عکساتونو که انداختید موقع خداحافظی باهاش دست دادی انگشتهای توام کشیده بودند.یکی دوبار دیگر هم باهشون بیرون رفته بودی اما دفعه ی سوم فراموش کردند تورو با خودشون ببرند دوتایی تنهایی رفتند تو شهر قدم بزنند و بچرخند. چرخیدی و چرخیدی و چشمت به ناصر افتاد که تو لباس دومادی داره باز هم چشماش برق میزنه و کلاهش رو از سر برداشته بود و بهت تعارف کرده بود. زمزمهای در کار نبود حالا روی تخت ایستاده بودی پارسا رو بلند کرده بودی و از میخِ خالیِ قابِ عکسِ مادرش روی دیوار آویزون کرده بودی و داشتی با صدای بلند فریاد میزدی و میگفتی: « دیگه چی از جونم میخوان حالا میخوان تا دم حجله هم روانشون کنم؟» اسرین با عجله وارد اتاق شد و وقتی این صحنه رو دید دیوانه وار به سمتت اومد و پارسا رو بغل کرد و هُلِت داد تو هم دستتو به قاب عکس خودت گیر انداختی و اون رو از جا کندی و محکم روی زمین افتادی و مقداری خون سرخ از بدنت جاری شد حالا دیگر نسرین هم زن شده بود. پی نوشت: دوس نداشتم ادامش بدم اما نمیشد جلوش رو گرفت پی نوشت تر: احساس میکنم تو قسمت باورپذیری و طرح داستانی ایراد داره دیگه هول هولکی تایپشم کردم و بعدا روتوش میخوره قطعا پی نوشت ترین : نقد یادتون نره