نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش
ویرایش
نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد. درحالیکه قاب برای لحظه ای وظایفش را فراموش کرده و به رهایی آنچه که در میان گرفته بود می اندیشید،عکس بداقبال با پیچ و تابی که به خود داده بود به زحمت خود را از آنچه که او را در میان گرفته بود رها ساخت و با پروازی مخاطره آمیز خودش را به روی میز رساند و زمانی که دستگیرۀ در با صدای قریچی وارد شدن کسی را به داخل اتاق خبر داد، در همانجا آرام گرفت. در اتاق باز و مردی کهنسال وارد شد و وقتی پشت میزش قرار گرفت،چشمش به عکس روی میز افتاد. فوری نگاهش را به قاب روی دیوار انداخت که خالی بود. پوزخندی زد و با کنایه به حافظه اش گفت:« زودتر از من پیر شدی!» سپس به یاد خودش انداخت:«فکر می کنم همین دیروز بود که عکس سیاه سفید را از توی قاب درآوردم تا از آن چندتایی تکثیر کنم.» سری بعنوان نارضایتی تکان داد و خودش را شماتت کرد از اینکه چرا تکثیر عکس مهم و قدیمی را به تاخیر انداخته است! پایان (همایون به آیین/مهر96)