آتنا کنارش ایستاد و به جنگل سرسبز و درختهای انبوهش خیره شد که نگاه کردن به آن حس کنجکاویاش را برمیانگیخت؛ به نظرش جنگل اسرارآمیزی آمد که رازهای زیادی را در خود
آتنا کنارش ایستاد و به جنگل سرسبز و درختهای انبوهش خیره شد که نگاه کردن به آن حس کنجکاویاش را برمیانگیخت؛ به نظرش جنگل اسرارآمیزی آمد که رازهای زیادی را در خود پنهان کرده است. چشمهایش را بست و با لذت نفس عمیقی کشید. برای لحظهای ناراحتیهایش را فراموش کرد و گفت: «فکر کنم داره از اینجا خوشم مییاد. چقدر قشنگ و آرومه. درختاش آدم رو یاد کلم بروکلی میندازن.»
بعد سوار ماشین شدند و به راهشان ادامه دادند. آتنا به جادهی قشنگی که در آن حرکت میکردند نگاه میکرد و میخواست درختهای تنومندی را که در کنار جاده با سرعت از جلوی چشمهایش میگذشتند، بشمارد. فکر میکرد رودخانه هم با صدای شُرشُر آبی که از برخورد با سنگها ایجاد میکرد، دارد با او حرف میزند. مادر گفت: «سهراب امیدوارم عمهات کاری نکنه آتنا از اومدن به اینجا پشیمون بشه.»
«وای لیلی، چرا اینطوری حرف میزنی. عمه بعد از مرگ عزیزخان ساکت و عبوس شده، وگرنه همیشه سرحال و شاد بود. «بعد، از توی آینه به آتنا نگاه کرد و گفت: «سعی کن اونجا به هیچی دست نزنی؛ به خصوص به وسایل عزیزخان، چون عمه خیلی به اونها حساسه!»
آتنا گفت: «وا... بابا مگه من بچهام؟!»
«نه منظورم اینه که فضولی نکنی و سؤالهای بیخودی نپرسی.»
آتنا پشت چشم نازک کرد و گفت: «مثل اینکه شما این برنامه رو برام ریختین ها... خودم که دلم نمیخواست بیام اینجا!»
«خب حالا... مگه چی گفتم بابا. فقط گفتم حواست باشه.»