

گفتم:" این به من گیر داد، تو اتوبوس هی نگام می کرد، وقتی هم پیاده شدم از اتوبوس، افتاد دنبالم و پیله کرده بود که من پدرتم! جناب سروان! این آقا به مادر من توهین کرده.
طرف یه استوار نحیف و مردنی بود، وقتی بهش گفتم جناب سروان داشت بال در میاورد. از پیرمرده پرسید که من راست میگم یا نه،
یارو هم بدون کوچکترین مکثی قیافه ی حق به جانب گرفت و گفت:" نه! دروغ میگه! آخه من مادر ایشون رو از کجا می شناسم که بخوام بهشون توهین کنم، در ضمن اگه مادرشون رو میشناختم راجع به تربیت بچه یه کم باهاشون صحبت می کردم"
وقتی استوار حواسش نبود، پیرمرد نادون بهم چشمک زد و خندید، میخواستم به استوار بگم ولی این یارو جونور تر از این حرفا بود که دم به تله بده، فقط خودمو غیرمعقول تر جلوه می دادم، حوصله ی دردسر بیشتر از این رو نداشتم. می خواستم زودتر تموم بشه تا برسم خونه
استوار بعد از یه سخنرانی طولانی راجع به صله ی رحم و همنوع دوستی، از یارو پرسید که شکایت داری؟ اونم یه کم به خودش پیچید و با عشوه گفت:"نه! ولی باید مطمئن شم که امنیتم دیگه توسط ایشون تهدید نمیشه، اگه ممکنه یه تعهد ازش بگیرید"
منم تعهدنامه رو اونجوری که استوار بهم دیکته می کرد نوشتم و امضا و اثرانگشت هم زدم و دستبندارو باز کردن و به اتفاق هم رفتیم بیرون از کلانتری. باز اونجا پشت سرم داشت راه می رفت که داد زد: "پسرم توجیه شدی که چجوری باید با پدرت رفتار کنی؟" با این حرفش آتیشی شدم، دیگه تحمل این مزخرفات بیمزه شو نداشتم، مرتیکه ی دلقک بی همه چیز این همه ساعت منو سگ دست آموز خودش فرض کرده بود، نمیتونستم دیگه بیشتر از این به این خفّت تن بدم، یا باید حالش رو بد می گرفتم یا احساس می کردم نصف وجودم سر جاش نیست. دوباره یقه ش رو گرفتم و این بار یه سیلی آبدار هم حواله ی صورت نازنینش کردم، حق داشتم! اون موجود موجود پلیدی بود. از شانس بدم همون ماموری که صورتجلسه کرده بود و از من تعهد گرفته بود شاهد ماجرا شد و اومد اول یقه مو چسبید و بعد بهم دستبند زد و انداختتم توی بازداشتگاه. من لحظه به لحظه ی شب رو با دو تا معتاد توی یه اتاق کوچیک و نم گرفته بودم و خوابم نمی برد،اون پیرمرده هم رفت که رفت پی کار و زندگیش.