

اینکه با این لحن و با این ساختار نحوی بخوایم ترس رو القا کنیم خیلی آسونه یعنی با توجه به توانایی شما توی توصیفا مشخصه که براتون کار راحتیه و البته سابقه داره توی ادبیات و داستان نویسی. پس میشه همون اول با توجه به نوع توصیف لحن و نحو به سرانجام کار که اون داد زدن و ترس خشک هست فکر کرد. پیشنهادم اینه که با نثر ساده تری این ترس رو بیارید به متن که شخصی تر و کم دیده شده تر باشه.
نکته بعدی پراکندگی هست که توی توصیفات و یا خط نگاه راوی هست. هرچند میشه این پراکندگی رو با پایان بندی داستان همخوان دونست و مثلا بگیم که ذهن مشوش، پایان فانتزی ترسناک هم میطلبه اما خب این هم تکرار شده هستش. پیشنهاد چیه ؟ نمیدونم شاید باید اون بین از ایجاد فضای وهم با پرسیدن از خود(جایگزین پیدا کنی براش) در کنار اون شیرینی(عسل، انگور، بچه های شیطون و ..) دست بکشی و یه تغییراتی بدی...