بابای سیمون و سیویک داستان کوتاه

گرمای نفسگیر نزدیک غروب یک روز تابستانی بر جاده سنگینی میکرد، و گرچه حتی نسیمی هم نمیوزید، غباری سفید، گچی، کدر، و خفهکننده و گرم بر روی پوست نمناک میچسبید، بر

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما