گرمای نفسگیر نزدیک غروب یک روز تابستانی بر جاده سنگینی میکرد، و گرچه حتی نسیمی هم نمیوزید، غباری سفید، گچی، کدر، و خفهکننده و گرم بر روی پوست نمناک میچسبید، بر
گرمای نفسگیر نزدیک غروب یک روز تابستانی بر جاده سنگینی میکرد، و گرچه حتی نسیمی هم نمیوزید، غباری سفید، گچی، کدر، و خفهکننده و گرم بر روی پوست نمناک میچسبید، بر چشمها مینشست، و وارد ریهها میشد.
مردم در پی هوایی برای نفسکشیدن به درها نزدیک میشدند.
شیشههای تراموا پایین کشیده شده بود و بر اثر سرعت پردهها بالا و پایین میرفت. فقط چند نفری در داخل تراموا نشسته بودند (زیرا در روزهای گرم، مردم طبقه بالا را که روباز بود ترجیح میدادند). این عده عبارت بودند از چند بانوی فربه با آرایش مضحک، شبیه نوکیسههای حومه شهر که تشخصِ نداشته خود را با تظاهر به اشرافیتی نابجا جایگزین میکنند؛ و چند مرد خسته از کار اداری، با چهرههایی زردگون، تنه خمیده، که یکی از شانههایشان بهواسطه کار مداوم روزانه بر روی میز کمی بالاتر از آن یکی بهنظر میرسید. سیمای نگران و غمگینشان حکایت از دغدغههای خانوادگی داشت، نیاز پیوسته به پول، امیدها و انتظارهای کهنه و قدیمی که یقیناً به سرانجام نمیرسید؛ زیرا همگی متعلق به هنگ متشکل از بدبخت بیچارههای کمدرآمدی بودند که در خانههای محقر گچی، در حومه شهر پاریس، در کنار محل تخلیه زبالهها زندگی میکردند و باغچه خانههایشان را فقط حاشیه سبزی تشکیل میداد.
درست نزدیک در، مردی کوتاهقد و چاق، با چهره بادکرده و شکم برآمدهاش که میان دو پای جدا از هم افتاده بود، لباس سیاهی به تن کرده بود که روی آن پُر از مدال بود، و سرگرم صحبت با مرد دیگری بود. این یکی وضع نامرتبی داشت، لباس کتانی سفید بسیار کثیفی پوشیده بود و کلاه حصیری کهنهای بهسر داشت.