یک رمانک لمپن

در آن لحظهها، بیدرنگ به سرم میزد پنجره را رها کنم و بدوم دنبال یک آینه تا صورت خود را در آن ببینم، صورتی که میدانستم دارد لبخند میزند، نیز میدانستم که به دلم نخ

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما