هنوز سالم است: کتاب چهارم: قصهی مادر شهید محمدرضا شفیعی

محمدرضا تازه نُه ماهش شده بود. خوشمزگی میکرد و دل از مادر میبرد. تاتیتاتی دور اتاق چرخی زد و رفت سمت پلهها. دل مادر ریخت. صدا کرد: «محمدرضا! محمدرضا! نرو مادر!

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما