عشق اول و دو داستان دیگر

آن وقتها عادت داشتم که نزدیک غروب با تفنگم در باغ گردش کنم و کشیک کلاغها را بکشم. من از همان وقتها از این مرغان وحشی و مکار و محتاط بدم میآمد. آن روز هم به باغ

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما