دختر آرزو

به محض اینکه هوا آنقدر روشن شد که توانستم بیرون را ببینم، دوباره فرار کردم. اینبار یادداشتی برای بابا و مامانم نوشتم و گذاشتم روی تختم تا اگر درِ اتاقم را باز ک

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما