

چرا آخه از من متنفری؟چون به سبک شما زندگی نمیکنم ؟چون دلم میخواد جوونی کنم ؟بابا به پیر به پیغمبر هرکی که لباس مارک میپوشه بی خدا نیست ...به همون خدایی که سنگشو به سینه میزنید هرکی که موهاشو کمی مدل روز درست میکنه بی دین نیست.مگه معیار سنجش شخصیت آدما به کت و شلواره؟هرکی جین بپوشه لاته ؟بی سرو پاس؟نه بخدا نیست
منم به اندازه شما خدارو میشناسم ...منم به اندازه شما ناموس سرم میشه ,چرا دارید زجر کشم میکنید ؟چرا بهم انگ ناخلف بودن میزنید ؟چون به دل خودم جوونی میکنم ؟چون با دل شما که مال سه دهه ماقبل هستین راه نمیام؟
کجای قران گفته صدای خنده هاتو کسی نشنوه ؟کجای دین گفته مرد باید کار کنه و کار کنه و کار ؟؟؟؟؟منم دلم میخواد مثل همسن و سالهای خودم برم تفریح ...بگردم...لباسی که دوست دارم رو بپوشم ,میخوام زندگی کنم...چیزی که شما انجام نمیدید ...
زندگیتون خلاصه شده توی کار و کار ,زندگیتون شده یه کت و شلوار مشکی و قیافه مغرور و حق به جانب,شما نه محبت کردن بلدید و نه میخواهید که بلد باشید.
من مثل شما نمیخوام خشک و رسمی زندگی کنم نمیخوااام
+دیگه بسه نمیخوام صداتو بشنوم ...تو آبروی منو بردی با این مدل جوونی کردنت ...از داداش بزرگت یاد بگیر ببین چه سربه زیر و ارومه...ابرومو بردی از بس با همه شوخی میکنی و همه به دلقک بودنت میخندن ...نه کار درست حسابی داری نه سر و شکل آدمیزادی ...
والا نداشتنت شرف داره به داشتنت...هر وقت مثل ادم تونستی زندگی کنی پاتو ,تو این خونه بزار .
_آره میرم این زندگی هیچیش به کام من نبود هیچیش ...حتی زن زندگیمم به انتخاب خودم نبود میدونید خسته شدم از حرفاتون ...از کارهاتون...اون دختر بیچاره رو هم مثل من آواره کردید اما من تمام محبتم رو خرجش میکنم که در نبود من لعن و نفرینم نکنه...از سردی من سرد نکنه,کاری که شما با من کردید ...
اصلا میدونید چیه؟نذر کردم هیچ وقت به شب عروسی که بیشتر به شب عزا شبیه نرسم ...به جای اون کت و شلوار سفیدی که قراره بپوشم فقط چند متر پارچه سفید تن پوشم باشه ...شما فقط قراره اون شب داراییتو به رخ ملت بکشی نه شادی و خوشبختی منو ....
همه چی آماده و محیاست, برادرت از کت و شلوار و مدل موهایی که مردانه ات کرده بود و بی نظیرترین داماد سال محسوب میشدی تعریف میکند و من در دل فدای آن همه زیبایی و قد وقامتت میشوم
مادرت با هزار دعا و صلوات اسپند دود میکند و چشمان دشمانت را کور ...
خواهرت چپ و راست محبت های خواهرانه اش را خرج خوشتیپی و خوش قیافه بودن برادرش میکند و بوسه بر روی گونه های عروست میکارد ...
عروست در انتظار دامادش محجوب و سربه زیر ایستاده ...
همه چی محیاست,امشب همه جا جور دیگری زیباست حتی بارانی که بی دعوت آمده...
مهمان هایت برایت سنگ تمام گذاشته اند,همه منتظر داماد امشب هستند ...
لبهای همه میخندد اما چرا آسمان و من گریه میکنیم را نمیدانم!!
اینکه مادرت مهمان ها را نادیده گرفته و هم پای من و آسمان اشک می ریزد را هم نمیدانم!!
نه ...نه...من و مادرت و اسمان تنها نیستم ...مهمان هایت هم به جای کل کشیدن و دست زدن
به سرو صورتشان میزنند و کل کشان نامت را میان هق هقشان گم می کنند ...
محال ممکن است پدری عزادار پسر دامادش باشد
محال ممکن است که عروس امشب ,شب را پشت درهای سردخانه به فردا برساند
"از تو فقط حسرت ماند و حسرت..."
من عزادار پسری هستم که حسرت دیدن قد و قامت داماد شده اش بر دلم مانده و تا ابد هم خواهد ماند
دامادی که نذرش قبول شد ...
#مینارسولی
1397.06.03
1397.02.03