

قسمت اول
آنا دیشب اصلا نخوابیده بود خیلی استرس داشت. فردا صبح پدرش اون رو صدا کرد
-پاشو آنا وقتشه که بیدار شی راه طولانی ای رو تا ایستگاه در پیش داریم.
آنا-بله بابا
آنا لباسش رو پوشید و برای رفتن آماده شد اون یادش رفت جلیقش رو بپوشه و حتی صبخونه نخورد.
اون عصبی بود. قرار بود آنا به دیدن خالش بره اما اول اون باید تنهایی سوار قطار میشد و به نایرا میرفت.
اون و پدرش باید راه طولانی ای رو تا ایستگاه قطار میرفتن آنا کل راه رو به سفر طولانی که در پیش داشت فکر میکرد آنا خودش هم نمیدونست که چرا عصبی اما علت استرس و ترسش رو میدونست.
اون ها به ایستگاه قطار رسیدن اونجا خیلی شلوغ بود. آنا وارد قطار شد. اون میترسید چون این اولین باری بود که تنها از خونه به شهر دیگه ای میرفت.
پدر-آنا خالت تو شهر نایرا زندگی میکنه آدرس خونه رو بلدی به محض اینکه رسیدی به اونجا برو و با کسی به جز خالت صحبت نکن
قطار شروع به حرکت کرد خیلی خیلی سریع آنا به پدرش که کوچک تر و کوچک تر میشد نگاه کرد.
قطار خیلی بلند بود آنا از پنجره به بیرون نگاه کرد فضای زیبایی بود درخت ها گل ها و حیوانات.
آنا خیلی خسته بود او با نگاه کردن به بیرون چشم هاش گرم شد و به خواب رفت به خوابی که درونش او خاله و پدرش بودند.
آنا چشمهاش رو باز کرد و دید که با مردی تنهاست مرد چهره ی زشتی داشت وآنا در برابر اون خیلی کوچیک بود.
مرد-سلام شما الان از خواب بیدار شدین میتونید به من بگین شما کی هستین و مقصد شما کجاست؟
آنا یاد حرف پدرش افتاد
و با کسی جز خالت صحبت نکن
اون نباید با مرد صحبت میکرد.
مرد-آیا مقصد شما پولوناست؟
آنا سوپرایز شد.
آنا – نه ناریا اونجا میرم.
مرد-ناریا ؟ اوه نه قطار از ناریا گذشته اونم 2 ساعت پیش تو خواب موندی.
اشک تو چشم های آنا جمع شد. اون خیلی حواس پرت بود توی