ترجمه ی داستان کوتاه آنا و جنگجو

قسمت اول آنا دیشب اصلا نخوابیده بود خیلی استرس داشت. فردا صبح پدرش اون رو صدا کرد -پاشو آنا وقتشه که بیدار شی راه طولانی ای رو تا ایستگاه در پیش داریم

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما