حداقل سه دهه است که به من میگوید، میخواهد ناپدید شود بدون اینکه ردپایی از خودش بهجا بگذارد، و فقط من خوب میدانم این یعنی چه. هرگز به هیچ نوع فراری فکر نکرده بود
حداقل سه دهه است که به من میگوید، میخواهد ناپدید شود بدون اینکه ردپایی از خودش بهجا بگذارد، و فقط من خوب میدانم این یعنی چه. هرگز به هیچ نوع فراری فکر نکرده بود، یا تغییر هویتی یا رؤیای بنا کردن زندگی در جایی دیگر. و هرگز به خودکشی هم فکر نکرده بود، از این فکر که رینو جسد او را ببیند و مجبور باشد مسؤلیتش را به عهده بگیرد، حالش بد میشد. برنامهاش همیشه چیز دیگری بود: میخواست ناپدید شود؛ همه سلولهایش از هم بپاشند؛ از او دیگر نباید هیچچیزی پیدا میشد. و از آنجایی که او را خوب میشناسم، یا دستکم فکر میکنم که او را میشناسم، مطمئنم راهی پیدا کرده که حتی سر سوزنی از خودش در این دنیا بهجا نگذارد، در هیچ جایی.