

تا زنگ صدایت توی هوا بلند میشد، من راه کج شده به سمت دانشکده ی معماری را پس می گرفتم و می امدم جایی که جریان داشتی. زیر درخت توت بزرگ پشت دانشگاه می نشستی و بی خیالی ات فوت می شد توی فلوت. دست میزدم زیر چانه. تماشای پیچش موهایت یک طرف و لذت جواب ندادن سوالت که: دختر مگر لالی؟ یک طرف دیگر. من می خندیدم و تو با دو انگشتت به چشم هایم اشاره می کردی و سر تکان می دادی.گرمم می شد .چشم هایم را می بستم و می گذاشتم تمرکز روی آوای ات تنفس را از یادم ببرد. تو را بیشتر به خودم فشردم. درست روی عریانی سینه ام. تیزی گوشه هایت ازارم داد. زخم روی پوستم راه باز کرد.غلت زدم. نوازشت کردم و صدای نفس هایم رفت روی اعصاب. چشمانم را باز کردم. معده ام بهم پیچید. رد خونی از جلوی قفسه ی سینه ام جاری شد. از جایم بلند شدم و دویدم سمت روشویی. عق زدم و تمام معده ام را بالا آوردم. تو از دستم افتادی قاطی زرداب و تهوع. رامین نگران و مضطرب نگاهم می کرد. دست بردم سمتت. مچ دستم را گرفت. با دستمال دهانم را پاک کرد. رد خون را بوسید. و من تنها به تویِ آمیخته به کثافت نگاه می کردم. رد نگاهم را پی گرفت. تو را بر داشت. دلم لرزید. زیر آب تمیزت کرد. یک لحظه خیره ات شد . بعد تو را گرفت سمتم. شل شدم اما پس ات گرفتم.گریه ام گرفت. رامین خوب است. همه گفته بودند. راست بوده. بیشتر گریه کردم و به هق هق افتادم . به این فکر کردم کاش وقتی, از دستم افتاده بودی میشکستی و هزار تکه می شدی. گریه امانم را برید. رامین خم شد و پیشانی منِ بد و بالا آورده را بوسید و زرداب لباسم، لباس خواب سفیدش را زرد کرد.
اما او هیجان زده و شاد گفت : اینو نگاه!
و من به جای اینکه به آن موجود کوچک و متحرک که لای اعضا و جوارحم تکان میخورد و صدای زندگی اش در گوشم می پیچید نگاه کنم به تو نگاه کردم. یک جایی از بدنش ، انگاری توی شکمش، تو را دیدم. یک گوش ماهی ولی در قالبی کوچک تر. یک لحظه گُر گرفتم. نه، قرار نبود تو آنجا باشی. دانه ی درشت عرق از روی پیشانی ام لغزید. دست رامین را رها کردم. دکتر پروب را محکم روی شکمم فشار داد. درد پیچید توی شکمم . بعد عینکش را از روی چشمش برداشت و دقیق شد : این چیه؟؟
تو را می گفت.رامین رفت نزدیک و سرش را کرد توی تصویر : مشکلی پیش اومده خانوم دکتر؟
چند دقیقه بعدش کلی کارشناس و متخصص جمع شدند و تنها من می دانستم، که آن تویی. توده ای که حالا واگیر دار شده بودی. نه . نباید اینکار را می کردی. گوشه های تیزت ممکن بود بدن کوچکش را آزرده کند. دست بردم توی جیب مانتو ام و دوباره تو را توی مشتم فشردم. کاش توانم می رسید خرد و خاکشیرت کنم. کاش دردی می گرفتی که ذره ذره پودر شدنت را تماشا می کردم و بعد گرد و خاک باقی مانده ات را می سپردم به باد.
رامین را از بالای شکم برآمده ام دیدم که به تو ای که لا به لای انگشتانم گرفته بودم زل زده و بعد نگاهش را انداخت روی من. لبم را گاز گرفتم وسرم را چرخاندم سمت نبودنش. پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید و رفت زیر یک درختی تا مادر نبودن مرا دود کند.
آن شب یک خوابی دیدم. طبق معمول خودم را رسانده بودم به در پشتی دانشگاه. یک تراول انداختم توی کلاهی که کنار پایت گذاشته بودی . خندیدم. سرت را اوردی بالا. تراول را لول کردی گذاشتی پشت گوشم. بعد در حالی که چشم از چشمانم بر نمی داشتی به کلاهی که گرفته بودی جلویم اشاره کردی: جای اون، دو تا چشمتو بنداز این تو...البته من پولشو ندارم بدم. مجانی باید ببخشی...
سر تکان دادم که نه.
خندیدی . نمی دانم چند هزار دقیقه خیره شدی به چشمانم. بعد خانم دکتر را دیدم که از پشت سر تو نزدیکمان شد. آمد. پشت نگاه خیره ات ایستاد و عکس سی تی اسکن مغزم را گرفت رو به رویم. تو آنجا بودی دور تار های عصبی ام، مثل دانه های تسبیح چیده شده بودی. هزاران تا تو.تسبیح گوش ماهی. جیغ زدم. جیغم بند نمی امد. دستم را گذاشتم روی شکمم و از خواب پریدم. سرم افتاد روی شانه ی رامین که خودش را رسانده بود کنارم. آرام زیرگوشش گفتم: من یه تومور دارم شکل یه گوش ماهی!
پسرم را ارام گذاشتم روی تخت. دست و پای کوچکش را در هوا تکان می داد. نشستم و تماشایش کردم.حس اینکه تو بین بند های کوچک وجودش جوانه بزنی حالم را بد کرد.داشتی پا را از گلیمت فراتر می گذاشتی نه؟ .رامین آمد توی اتاق و بالش و پتوی تا شده اش را گذاشت روی تخت و دوباره رفت بیرون. به این فکر کردم که پس زمینه ی زندگی ام نقش مردی است که روی کاناپه غلت می زند و خوابش نمیبرد. انگشتم را بردم لای دست کوچکش. سرش را چرخاند و لثه های بی دندانش پیدا شد. فکر کردم مثل پدرش جورج کلونی می شود و وقتی, بزرگ شد اگر یک روزی، یک جایی، تو را دید که زیر یک درختی نشسته ای، آن توده ی ناجنس توی شکمش به کار می افتد و خیلی ناخوداگاه می اید سمت تو و می پرسد: ببخشید قیافه ی شما خیلی برام آشناست. ما قبلا همو جایی ندیدیم؟ و تو به پسرم میگویی : برو اقا مزاحم نشو... آن وقت نه تو از قضیه ی گوش ماهی خبر داری نه او. تنها منم که می دانم چه چیزی به ارث داده ام و احتمالا آن لحظه غایبم. یک توده ی مسریِ بدخیم.
پسرم را می سپارم به اغوش پدرش. بعد هم می آیم سر وقت تو. از رامین میپرسم سمباده کجاست؟ می گوید: هیس بچه خوابه!
می گذارمت روی اپن آشپز خانه . سمباده را می کشم روی لبه های تیز شده ات.
آن روز که آمدم دیگر تو آنجا نبودی. روی پوست وَر آمده ی درخت تن کاغذی را با سه پونز مصلوب کرده بودی، رویش نوشته بودی: یادت باشد حاضر نشدی حتی یکی از چشم هایت را بدهی با خودم ببرم...باشد قبول...می گذارم به حساب ساعت ها تماشایت...ولی دیگر کپنم تمام شده. بیشتر از این نمی توانم خیره ات شوم. فلوت زدن یادم رفته توی این راه سنگلاخی امدن و ماندنت...چه اصراریست به چیزی که نه ظرفیتش هست نه باورش...
میگیرمت جلوی نور. آنقدری تراشت داده ام که شده ای یک دایره ی صاف و صیقلی. می گذارمت توی یک جعبه و آن جعبه را می گذارم توی جعبه ای بزرگتر و همین طور پی در پی در هزار لایی پنهانت می کنم. قرار می دهمت یک جایی که خاک رویت بنشیند. نه آزرده شوی و نه آزرده کنی. ذاتت این است. تو هیچ وقت سرطان, نمی گیری,!