وقتی که تو سرطان نمی گیری!

اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم اف

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما