کلوئه قهرمان کتاب, «من او را دوست, داشتم,» زنیست که مانند زنان دیگر همسرش را دوست دارد و زندگی در کنار او و فرزندانشان جریان زندگی را برای او تفسیر میکند. ولی د
کلوئه قهرمان کتاب, «من او را دوست, داشتم,» زنیست که مانند زنان دیگر همسرش را دوست دارد و زندگی در کنار او و فرزندانشان جریان زندگی را برای او تفسیر میکند. ولی دست سرنوشت داستانی را برای این زن رقم میزند و او را از آرامش دور میکند. در طی این مسیر او مجبور به همسفر شدن با پدر شوهرش میشود که تا آن زمان رابطه گرم و صمیمی با او نداشته است. در این سفر مکالماتی بین آنها شکل میگیرد که درون مایه داستان را شکل میدهد. کتاب روایتگر زندگی در زمانهای دشوار است. زمانی که بین ماندن و رفتن، جنگیدن و تسلیم شدن و ... مردد میمانیم.
«...یک روز مدتها قبل، دختر کوچیکم رو به شیرینی فروشی بردم. خیلی به ندرت پیش میومد که با دخترم به شیرینی فروشی برم. برای ما خیلی کم پیش میاد که دست اونا رو بگیریم و حتی نادرتر این که با اونها تنها باشیم. صبح یک روز یکشنبه بود، قنادی پر بود از آدمهایی که تارت میوهای و کیک میخریدن. در راه برگشت او از من یک تکه نون باگت خواست تا بخوره. به او ندادم. گفتم:"نه، سر میز میخوری." به خونه اومدیم و سر میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خانوادهی کوچیک کامل، من نون را بریدم. به این کار اصرار داشتم میخواستم به قولم عمل کنم. اما وقتی نون را به دخترم دادم اونو به برادرش داد...»