عبور

" عبور,"ترس را می فهمید. درست مثل ترس آدم هایی که یک جای کارشان می لنگد! تا پنجه های منحني اش به سنگریزه های حاشيه جاده خورد، تن مچاله اش لرزید. حس نبود که به ا

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما