«به اینکه اول بریم شهر رُوان؟شاید اول بریم اونجا.» این خیلی بیشتر از یک سؤال بهنظرم رسید و خودم را بهخاطرش سرزنش کردم. من مجبور نبودم برای جاییکه بعد از آن قرار
«به اینکه اول بریم شهر رُوان؟شاید اول بریم اونجا.» این خیلی بیشتر از یک سؤال بهنظرم رسید و خودم را بهخاطرش سرزنش کردم. من مجبور نبودم برای جاییکه بعد از آن قرار بود بریم اجازه بگیرم؛ این جستوجو بهخاطر من بود، هرچند که یک کلمه خودش خیلی حرف بود. مأموریت من؟ وسواس فکری من؟ خب، هرچه که شما اسمش را بگذارید، این من بودم که بابت این قضیه باید هزینه میکردم پس من مسئولش بودم. در ظاهر اینطور بهنظر میرسید که ایو و فین عهدهدار آن باشند، چیزی که من آن را نمیفهمیدم اما با همه اینها بعد از اینهمهمدت که خود را مثل یک برگ بر روی سطح گردابی عظیم حس میکردم، از اینکه اکنون به گمشدهام نزدیکتر میشدم حس خوبی داشتم. محکم گفتم: «ما به شهر رُوان میریم. خاله من پاریس رو ترک کرد و بعد از جنگ صلاح دید که به خانه تابستانیاش بره. مادر رُز رو میگم. نمیشد از اون صرفاً با نامه، خبری گرفت اما اگه شخصاً سراغش بریم مطمئناً با من حرف میزنه.»
به خاله فرانسویام فکر میکردم با آن تلق و تلوق تمامنشدنی کیفش که همیشه پر بود از جعبههای قرص برای تمام بیماریهایی که متقاعد شدهبود با آنها جانش را از دست میدهد و من میخواستم به زور بازوهای نحیف و استخوانیاش را بگیرم و آنقدر آن را تکان دهم تا جوابی را که میخواستم به من بدهد. چرا رُز خونه رو در سال ۴۳ ترک کرد؟ چه اتفاقی واسه دخترت افتاده؟
به عرشه کشتی نگاهی انداختم و رُز ۸ساله را دیدم، لاغر و ککومکی، که کنار نردهها وَرجهوورجه میکرد. او لبخندی به من زد و بعد دیدم که او اصلاً رُز نبود. او حتی موهای بلوند رُز را هم نداشت. دیدم که آن بچه بهسمت مادرش در سینه کشتی رفت و تصورات من همچنان سعی داشت به من بگوید که این طره زیبای موی رُز بود که میدیدم، نه موهای قهوهای یک بچه غریبه.
تکرار کردم: «رُوان، ما شب رو در شهر لوآور میگذرونیم، بعد صبح دوباره راه میافتیم اگه بتونیم قطار بگیریم، همین امشب اونجا هستیم.....» ایو مسلماً بهجز سفر با اتومبیل به چیز دیگری بهراحتی رضایت نمیداد و بههمینخاطر، من مجبور شده بودم پول زیادی بدهم تا لاگوندای فین را با آن وزن سنگینی که داشت با جرثقیل به داخل کشتی بیاوریم. انگار که ما از اعیان و اشراف انگلیس هستیم که به گشتوگذار قارهای رفتیم. که ارزش آوردن اتومبیل داشته ــ و بهخاطرهمین اتومبیل، ما مجبور شدیم کشتی کم سرعتتر به شهر بولون را بگیریم تا شهر لوآور ـــ با این هزینه میتوانستم ۶ نفر را به فرانسه ببرم و برگردانم. با غرولند گفتم: «اون گاو نمیتونست سوار قطار بشه؟»
فین گفت: «نمیدونم که اون می تونست یا نه.»
نگاهی به همراه غیرقابلپیشبینیام در آنسوی کشتی انداختم. در سفر ماشینی، او بهنوبت یا اهانت میکرد و دریوری میگفت یا ساکت میشد، وقتیکه به فوکستون رسیدیم، از خودرو پیاده هم نشد و فین مجبور شد که مرا برای خرید بلیت جهت ردشدن از کانال همراهی کند.