

پارت2
تا اماده بشم یه مانتو کرمی و مشکی که خودش مشکی بود فقط استیناش کرمی بود و بلندیش تا زانو هام بود رو با یه شلوار تنگ مشکی و روسری کرمی ست کردم و روسریمو با گیره چپ بستم و چادرحسنامو پوشیدم و یکم کرم مرطوب کننده زدم و یه ذره عطر که بوشو خیلی دوست داشتم زدم و کیف کوله ایمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون دیدم بابام خونه نیست بهش زنگ زدم گفت خودت بیا کتونی های مشکیمو پوشیدمو رفتم سوار ماشین مازراتیم شدمو رفتم به سمت شرکت ادرس شرکترو میدونستم چون دوسه بار رفته بودم
ماشینوتو پارکینگ پارک کردمو وارد شرکت شدم اکثر کارکنا منو میشناختن بعداز احوال پرسی با اونا با اتاق بابام رفتم اول در زدم
بابا: بفرماید
درو باز کردمو گفتم
من: سلام سلام باباجون خسته نباشی
بابا:ممنونم خوبی؟
من:اره چرا خوب نباشم
بابا:خب باشه بیا بشین بگم برات یه یه یه....
من و بابام هم زمان: یه قهوه تلخ
بابا: خخخخ باشه
رفتم نشستم رو مبل به مبلا نگاه کردم رنگشون توسی که طره اسپورت داشت که مبلا روبروی میز کار بابام بود رنگ دیواررنگ سفید داشت و کل وسایل هایی که تو اتاق بود رنگشون مشکی بود از میز کار بابام بگیر تا موبایلش فقط ایینش مشکی نبود و دو پنجره قدی داشت که خیلی قشنگ بود داشتم همین جوری به درو دیوار نگاه میکردم که در اتاق به صدا دراومد بعد از این که بابام گفت بفرمایید یه اقای میانسالی وارد اتاق شد و قهوه که سفارش داده بودم رو گذاشت رو عسلی که روبه روم بود و گفت:
اقاهه: بفرمایید دخترم
من: مرسی ممنونم
اقاهه: خواهش میکنم نوش جان
و بعد گفتن همین حرف رفت بیرون
برگشتم به بابا نگاه کردم که داشت به پرونده ها نگاه میکرد گفتم
من: بابا الان من چیکار کنم نشستم اینجا
بابا: واستا الان دوستم میداد
من: دوستت؟
بابا: منظورم مدیر عامله شرکته
من: اهان خیلی طول میکشه؟
بابا: نه زویا چرا اینقدر سوال میپرسی تو اهههههههههه
همون موقه تقه ای به در خورد و یه اقایی قدبلند و متینو با وقار وارد شد بابام به احترام ایشون بلند شد و منم به تبغیت از بابام بلند شدمو سلام دادم اون اقایی که فهمیدم اسموشون ناصر ریاحی هستش با خوش رویی جواب سلاممو داد و تعارف کرد که بشنم و خودش هم اومد روبه روی من نشست و گرم گفتگو با بابام شد داشتم با قهوام بازی میکردم که اقای ریاحی منو مخاطب قرار دادو گفت:
اقای ریاحی: خب دخترم زویا خوبی شما؟
من: بله مرسی ممنون شما خوبید؟
اقای ریاحی : ممنونم خب میخوام برم سراصل مطلب چون کارای شما رو قبلا دیده بودم فهمیدم که خیلی واردی پس کارتو اینجا خیلی بیشتر و من مطمئنم که تو ازپس این کارها به خوبی برمیای
من: ممنونم اقای ریاحی
اقای ریاحی: اههههههههه نشود دیگه اقای ریاحی اقای ریاحی بعد از این به من میگی عمو ناصر قبوله حالا تکرار کن
من: قبوله ععععمو ناصر اما!!!!!!!!!!!!!!!
عمو ناصر: اما چی ؟
من: خب حالا نمیشود بگم دایی ناصر
عمو ناصر: وای زویا دخترم یه جوری گفتی اما که هفت جده ابادم هم ترسید نه نمیشه بایدبهم عمو ناصر
من: خخخخخخخخخخخخخخخخ باشه چشم
همین که من این حرفرو زدم تقه ای به در خورد و یه پسره قد بلند و خوشتیپ وارد اتاق شد و سلام داد
پسره: سلام
بابام: سلام پسرم
عمو ناصر : سلام
من: سلام
پسره : سلام عمو(یعنی بابای من)سلام بابا و سلام خانمه؟
قبل از این که من بخوام جواب بدم عمو ناصر پرید وستو رو به پسره گفت
عموناصر: معرفی میکنم زویا دختر عمو غلام رضا
و روبه من کردو گفت
عمو ناصر: پسرم حمیدرضا
حمیدرضا برگشت به طرف منو گفتم
حمید رضا: خوشبختم
من: منم همین طور
بعدش حمیدرضا برگشتو رو به بابا ش گفت
حمیدرضا: کجایی پدر من کل شرکتو دنبالتون گشتم تا بیاین این دوتا برگرو امضا کنین
عمو ناصر: باشه حالا چرا اینقدر شلوغش میکنی بده من اون برگه هارو تو برو شرکت نشون زویا بده
چه جوری میگفت زویا انقار دوست دیرینش بودم والا
حمیدرضا: باشه بفرمایید
و رو به من کردو گفت
حمیدرضا: بفرمایید زویا خانم
ویرایش شده در توسط zeynab29