کتاب خیالباف

بیرون، دنیای زمستانی خاکستری و خیس بود. زمین گِلآلود بود و نهر کوچکی از سوراخِ پرچینِ تقولق میگذشت. در خانهی بغلی کسی زندگی نمیکرد، اما نفتالی همیشه خیال میکرد

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما