کتاب زی

آذر گذرنامه را توی کیفش میگذارد، به طرف صندلیهای آبیرنگ اتاق انتظار میرود و صدای خرتخرت چرخهای چمدان را پشت سرش میشنود. باید زودتر اسم رمز را میگفت. زندگی در آل

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما