خورشید از لابلای پرده پلکxadهای نیاز را نوازش میxadکند. نیاز چشمxadهایش را آرام باز میxadکند. با انگشتانش سعی میxadکند نور خورشید را بگیرد اما تلاشش بیهوده است.
خورشید از لابلای پرده پلکxadهای نیاز را نوازش میxadکند. نیاز چشمxadهایش را آرام باز میxadکند. با انگشتانش سعی میxadکند نور خورشید را بگیرد اما تلاشش بیهوده است. خورشید خیلی شیطانxadتر از این است که به همین راحتی دم به تله دهد. نیاز از جایش بلند میxadشود. با لبخندی به لب به کنار پنجره میxadرود. پردهxadها را کنار میxadزند و سعی میxadکند پنجره را باز کند تا هوای دلxadانگیز بهاری و خنک وارد اتاق شود. نفس عمیقی میxadکشد و ریهxadهایش را تا میxadتواند پر از هوای صبحگاهی میxadکند. پنجرۀ اتاق نیاز رو به حیاط باز میxadشد، حیاطی که با دو باغچۀ پر از دار و درخت و گلxadهای بهاری در دو طرف و حوض کوچک آبی رنگ پر از ماهیxadهای قرمز در وسط به همراه موسم عطر بهاری که صبحxadگاه در فضا میxadپیچید، تداعیxadگر بهشتی پنهان بود. در سویی دیگر بالکنی وجود داشت که با نردهxadهای چوبی سفید رنگ و فقط چند پلۀ کوچک خانه را به بهشت کوچک متصل کرده بود.