

بیمار
دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود.دکتر گفت : نه ! به موقع آمده اید ، با چند جلسه شیمی درمانی ، درمان خواهند شد.گفتم : خواهش می کنم چیزی به همسرم نگوید.دکتر گفت : بیمار باید از روند درمانش اطلاع داشته باشد.
متهم
بازجو فریاد زد حرف بزن ! متهم به آرامی گفت : من خدا را انکار نمی کنم اماآنچه را که شما می گویید قبول ندارم.بازجو از جایش بلند شد و گفت : پدرسوخته همه را باید بپذیری.متهم صدایش را بلند کرد و گفت : من شماها را به نمایندگی خدا قبول ندارم.
پلاکت
پیرزن به قاب عکس خیره شد و گفت : پسرم ! من هر روز پلاکت را می بوسم ، بوی کودکی هایت را می دهد.
بلاد کفر
پسر با تعجب پرسید پدر جان ! آیا در کشورهای غربی یک نفر می تواند رئیس دو اداره باشد؟ پدر دستی به ریشش کشید و گفت : در بلاد کفر این کار جایز نیست.
چوپان و سگ
بچه گرگ که بی حال روی زمین افتاده بود رو به مادرش کرد و گفت : مادر جان ! چرا دیگر گوسفندی به خانه نمی آورید؟ مادر آهی کشید و گفت : پسرم ! عده ای نمی خواهند سفره ی ما پر باشد.بچه گرگ گفت : چه کسانی این کار را می کنند.مادر گفت : چوپان و سگ ! آنها آدم های کدخدا هستند که ماموریت دارند ما گرسنه باشیم.