شش تا داستانک

شکارپدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت: پسرم! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسا

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما