اگر تنها یک چیز در دنیا بود که بیش از هر چیزی از آن بدش میآمد، راه و رسم هر روزهی زنش بود برای بیدارکردن او از خواب. البته این کار را از قصد میکرد. اینطوری روز
اگر تنها یک چیز در دنیا بود که بیش از هر چیزی از آن بدش میآمد، راه و رسم هر روزهی زنش بود برای بیدارکردن او از خواب. البته این کار را از قصد میکرد. اینطوری روز رجینالد را خراب میکرد. البته او هم نمیخواست نشان بدهد که زن چقدر در این کار موفق بوده است. اما واقعا بیدارکردن یک آدم حساس به این شکل خیلی ضرر داشت! ساعتها طول میکشید تا موضوع را فراموش کند، واقعا ساعتها. زنش میآمد تو، با روپوشی که دگمههایش را تا بالا میبست و دستمالی که به سرش بود، و با این کار نشان میداد که از صبح زود بیدار است و مشغول جانکندن. و آنوقت با صدای بم و تهدیدآمیزی میگفت: «رجینالد!»
«ها! چی؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
«ساعت هشت و نیم است. وقتش شده که بلند شوی.» بعد هم میرفت بیرون و در را آرام پشت سرش میبست تا از موفقیتی که به دست آورده بود کیف کند؛ البته این نظر رجینالد بود.
رجینالد در تختخواب بزرگ غلت میزد، با قلبی که هنوز تند و سنگین میتپید، و با هر تپشش احساس میکرد نیرویش دارد تحلیل میرود و مایهی الهام تمام روزش زیر آن ضربههای طاقتفرسا له میشود. به نظر میآمد زنش لذت خبیثانهای میبرد که زندگی را برای او زهر کند. خدا میداند چه لذتی میبرد از اینکه حق و حقوق او را بهعنوان یک هنرمند نادیده بگیرد و سعی کند رجینالد را تا سطح خودش پایین بیاورد. چه مرگش بود؟ از جان او چه میخواست؟ مگر الان سه برابر اوایل ازدواجشان شاگرد نداشت؟ مگر سه برابر آنوقتها درآمد نداشت؟ مگر پول تمام خرت و پرتهایی را که میگرفتند نمیداد؟ مگر حالا شهریهی مهدکودک اِیدرین را هم پرداخت نمیکرد؟... مگر هیچوقت زنش را سرزنش کرده بود که چرا آه در بساط نداشته؟ نه، حتی یک گله، حتی یک اشاره! حقیقت این است که وقتی با زنی ازدواج کردی، دیگر نمیتوانی راضیاش کنی و حقیقت این است که هیچچیز برای آدم هنرمند به اندازهی ازدواج مهلک نیست، مگر اینکه چهل سالگی را پشت سر گذاشته باشد... چرا با او ازدواج کرده بود؟ دستکم روزی سه بار این را از خودش میپرسید، اما هیچوقت نمیتوانست جواب قانعکنندهای برایش پیدا کند. زن او را در موقعیت ضعف گیر انداخته بود، زمانی که اولین رویارویی با واقعیت او را مدتی سردرگم کرده و درهم کوبیده بود. به گذشته که برمیگشت، موجود جوان و ترحمانگیزی را میدید که نیمی بچه بود و نیمی پرندهای رامنشده و وحشی، کاملاً ناتوان در پرداخت صورتحسابها و بدهیها و سایر امور پیشپاافتادهی زندگی. خب، زن تمام تلاشش را کرده بود که بالهای او را بچیند، چون اینطوری راضی میشد و میتوانست برای موفقیتی که از این بازی صبحگاهی نصیبش میشد به خود ببالد. رجینالد فکر میکرد آدم باید توی رختخواب گرم و نرمش خوشخوشک و با طمأنینه از خواب بیدار شود. چندین صحنهی فریبنده را تجسم میکرد تا به این صحنه میرسید که تازهترین و زیباترین شاگردش دستهای برهنه و خوشبویش را دور گردن او حلقه میکرد و با موهای بلند و عطرآگینش صورت او را میپوشاند و میگفت: «بیدار شو، عشق من!»