

یاد آن روزی افتاده بود که پدر خوانده و مادر خوانده اش میخواستند او را به فرزندی قبول کنند . آن روز دانه های برف به درشتی ذرت های بوداده اما به آرامی بر زمین فرو می افتادند و زمین را سفید پوش میکردند . خورشید زمستان که گرمای چندانی هم نداشت ، در حال رفتن به پشت تپه هایی بود که از خورشید زمستان هم سرد تر بودند . دلش گرفته بود میخواست داد بزند و گریه کند . فکر میکرد هیچکس او را نمیخواهد . تا اینکه سارا به سرعت از پله ها بالا آمد و آن خبر خوش آیند را در آن عصر سرد به دخترک داد . حال 4 سال از آن ماجرا میگذشت ولی هم اکنون دخترک خوشحال تر بود . هم اکنون خانواده ای شاد داشت . هم اکنون به خود ایمان داشت ......