الیزابت: (به پیر) چه بسا واقعاً تو جیب بارونیم مونده. اصلاً یادم نمیآد. (تلفنی) مامان! خوبم خوبم... وقتی تَژین مراکشی درست میکنی، کشمشت رو اول میریزی یا... نه خ
الیزابت: (به پیر) چه بسا واقعاً تو جیب بارونیم مونده. اصلاً یادم نمیآد. (تلفنی) مامان! خوبم خوبم... وقتی تَژین مراکشی درست میکنی، کشمشت رو اول میریزی یا... نه خیلی زود وگرنه باد میکنه، نه خیلی دیر چون له میشه... باشه. هوم... هوم... ا؟ خونوادهی رُزِنتال اونجان؟ کمر شوهرش بهتره؟ خب چه بهتر... اونها همیشه برای بچهها هدیه میارن، خیلی مهربونن.
راوی: (از بیرون) بچهها یکیشون میرتیی است، ده ساله و آپولَن پنج ساله. میرتیی زیادی باهوش، لاغر و شکننده است. نوعی دلتنگی وصفناپذیر داره که باعث میشه مرموز به نظر بیاد و باعث تحسین پدرش میشه... آپولن بازیهای کامپیوتری رو دوست داره و خیلی دیر تونست سر لگن بشینه که باعث کلی قرار چهارشنبهها با روانپزشک کودک خیلی مشهوری شد که الیزابت به نظرش خیلی دوستداشتنی میاومد و پیر بلافاصله ازش متنفر شد. شاید به این دلیل ساده که روانپزشکه زیادی شبیه اون بود، با پاسخهاش در لوای سؤالهای عادی. ترفندی محشر برای اینکه آدم احساس گناه کنه.
الیزابت: آره با ما شام میخورن، با کلود میان... برای خونهی کاستید ازشون سؤال میکنم بهت قول میدم... بهت زنگ میزنیم و میگیم... قول... مامان گفتم که میپرسم... خیلی خب اگه ترجیح میدی خودت زنگ بزن... معلومه که مزاحم نمیشی... مامان وقتی بهت میگم... مامان من خودم گفتم زنگ بزن اگه نمیخواستم که... آره درسته میبوسمت... (در میزنند.) مامان. رسیدن. همین الان. قربانت. (الیزابت تلفن را قطع میکند و بهطرف آشپزخانه میدود.) انقدر میترسه که مبادا مزاحم بشه که مزاحم میشه.
پیر در را باز میکند. کلود است. لباس رسمی شب به تن دارد با شالگردنی نارنجی و جعبهی آلت موسیقی ترومبون در دست. دو مرد پس از روبوسی، شروع میکنند به صحبت.
راوی: (از بیرون) کلود گتینیول، مهمترین نوازندهی ترومبون ارکستر فیلارمونیک رادیو فرانسه. مردی با ملاحظه، با طنزی ملایم، آدمی تقریباً ناپیدا. کلود عصبیمزاج نیست، پرهیاهو نیست، نادرست هم نیست. به عبارتی کلود اصلاً نیست.
کلود یک بطری به پیر میدهد.
کلود: چون نمیدونستم شام چی داریم رُزه آوردم.
پیر: بابو به سرش زده یک شام مراکشی درست کنه.
کلود: عالیه کار شراب سیدی براهیم رو میکنه.
پیر: نه بابا سیدی براهیم الجزایریه. استعماریه! ارتش مخفی فرانسه!
الیزابت نفسزنان وارد میشود بدون دستکش آشپزخانه.
الیزابت: (نفسنفسزنان به کلود) چهطوری، خوبی؟
کلود: محشر. وای چه بوهای خوبی میآد. (الیزابت را که در حال بازگشت به آشپزخانه است نگه میدارد و به دقت موهایش را نگاه میکند.) منو نگاه کن ببینم... موهات رو یک کم روشن کردی مگه نه؟ خیلی بهت میآد.
الیزابت: لطف داری، اما پیر متنفره.
پیر: نه بابا...
کلود: کریستوفِر برات رنگ کرده؟ (الیزابت تأیید میکند. کلود قیافهای تحسینآمیز میگیرد.) واقعاً که کارش حرف نداره.
راوی: (از بیرون)... با این حال میشه به صراحت گفت که کلود و الیزابت دوستان واقعی هستن و اون هم از مدتها پیش... همینطور میشه گفت که کلود مردیه که در مواقع ناراحتی و اندوه میشه روش حساب کرد، چون این خصوصیت کمیاب رو داره که بلده به حرف آدم بیهیچ قضاوتی گوش بده و با یک نگاه هق هق گریه را خفه کنه، انگار که درون آدم را مثل یک کتاب باز میخونه.