کتاب دکتر داتیس

آن شبی که گوسفند کشتیم دکتر افراخته قاسم را با یک نایلون مشکی میفرستد جلو خانهی حاجاردکانی. قاسم هم که نمیدانسته توی آن چیست. تقدیم میکند به زن حاجی و میگوید گو

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما