انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع.اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم.صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می ش
انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع. اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم. صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می شکند .به گل های شمدانی لب پنجره نگاهی می اندازم و پر می کنم ریه هایم را از عطر بهاری این هوای دلپذیر. انگار صدای تلفن از طبقه ی پایین می اید.طبق عادتم در را می گشایم ومسیر پله ها را ارام طی می کنم. خواهر کوچکم گویی در دنیای خویش با اسباب بازی هایش بازی میکند. در چشمانمادرم خیره می شوم. انگار در پشت ان سیم ها خبری ناگوار است ؟ زیرا چهره مادرم کم کم در هم می شود. به یکباره گوشی تلفن ازدست مادرم سر می خورد وروی کاشی ها می افتد.ازمادرم می پرسم . چه شده است.گویی جوابی ندارد برای سوال های فراوانم.چند ساعت بعد خود را مقابل درب اهنی بزرگی می بینم. همه با هیاهو مشغول کارند.هنوز باورم نمی شود . ای کاش همه اش یک کابوس باشد.به حیاط پشتی می روم . هنوز صندلی اقا بزرگ همان جاست. یاد اقا بزرگ می افتم که هر روز عصر ها روی صندلی اش می نشست وچای دارچینی را به یاد مادر بزرگ صرف میکرد.دیگر اقا بزرگی نیست که به گل های سوسن .یاس باغچه اب بدهدودیگر اویی نیست که بنشیند و حافظ بخواندوبه بخار چای نظاره کند. همیشه از مادر بزرگ حرف می زد گویی دلش توان دوری از یار را نداشت . کم کم حال و هوای خانه را و ان پارچه سیاه را که بردیواری نصب شده بود را به یاد می اورم . حال می فهمم که دیگر اقا بزرگ نیست. دوست دارم مهربانم.