ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگ
ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگاه زده ام بیرون نمی دانم چگونه یک ماهی زنده پریده است داخل معده ام. به این ماهی های انزلی اگر رو بدهی می آیند داخل و تا مدت ها نمی روند. این چندمین ماهی است که از حواس پرتی ام سواستفاده می کند. از همه خرت و پرت های جذاب داخل کشو می گذرم و پاکتی که رویش نوشته "دانشگاه " را بر می دارم. دفترچه خاطرات نمدی سبز رنگم یا آن خودنویس فرانسوی که از طرف پدرم هدیه گرفته بودم و یا آن دستبند عقیق ساده ای که از ماسوله خریده بودم. هیچ چیز و هیچ چیز. در این لحظه فقط آن پاکت عکس ها. می روم کنار میز کارم که همیشه پر است از مداد و کاغذ و چند طرح نیمه کاره و یک جا سیگاری پر از ته سیگار. میز را خالی می کنم از همه چیز و پر می کنم از عکس. مهشید با لبخند گنده اش از همه جلو می زند. روز اول دانشگاه من اینطرف راهرو ایستاده بودم. او آنطرف راهرو به شوفاژ تکیه داد بود. زل زده بودیم در چشم های هم و منتظربودیم یکی پیدایش شود و به ما بگوید الان وقت بجا آوردن چه آدابی در دانشگاه است؟چند هفته بعدش وقتی پشت ساختمان دانشگاه روی چمن نشسته بودیم از لای دستمال سفیدی همین عکسش را بیرون آورد و گذاشت کف دستم. دختر عجول و دوست داشتنی که هر وقت اسمش توی موبایلم لی لی می کند، حالم خوب می شود. ولی امروز بعد از صحبت کردن با او میل داشتم تمام سیگارهای دنیا را بکشم. از میان عکس ها که در هم لولیده اند، عکسی را بیرون می کشم. به ترتیب من هستم. مهشید کنارم. هنگامه، زیور، مهسا و فاطمه. لبخند می زنند. من هم لبخند میزنم اما نگاهم به دوربین نیست. سه روز بعد از چلیک چلیک دوربین، وقتی مهشید عکس ها را آورد یک ربع تمام در راهروی دانشگاه قربان صدقه اش رفتیم تا عکس ها را نشانمان دهد.او هم وعده های زیادی از ما گرفت. در این میان روسری آبی مهسا، ساعت مچی دسته چرم فاطمه که رنگ قهوه ای سوخته ای داشت و آینه الماس نشان هنگامه، بهترین نقاشی سیاه قلم من و عینک آفتابی زیور و کلی پفک و شکلات از دست دادیم. راهروی دانشگاه از هیاهوی ما پر شده بود و ما بی اعتنا به چشم هایی که حواسشان پیش ما بود و دوربین های حراست دانشگاه، با هیجان درباره عکس ها نظر می دادیم. اما فقط یک نگاه در میان جمعیت برایم شیرین و سنگین بود. نگاهی که امروز عصر بخاطرش مهشید تماس گرفت. و حالا که می خواهم با دقت به این عکس ها نگاه کنم این ماهی لعنتی نمی گذارد و درست از معده ام شیرجه زده است در سرم. عکس ها را کنار می گذارم و سرم را میان دو دستم می گیرم. دوباره با خودم مرور می کنم که امروز مهشید چه گفت. اما ماهی داخل سرم مهشید را گاز می گیرد و باعث می شود صدایش بپیچد در میان لاله های گوشم. از درد، شقیقه هایم را می مالم. شال قرمزی را از کشوی لباس ها بیرون می آورم و دور پیشانیم می بندم. مهشید امروز سه بار تماس گرفت و هر سه بار وقتی می گفت سهیل، صدایش قطع می شد. توی تماس سوم با استراق سمع از بریدگی ها، فهمیدم در گالری خودش، سهیل را دیده است. قبلا مهسا هم او را در انزلی دیده بود که با دوربینش رنگ ها را می بلعید و هنگامه هم وقتی که سهیل به دختر بچه ای بستنی می داد و من هر چقدر در این شهر کوچک مردمک می چرخانم او را نمی بینم. برای اینکه از شر آن ماهی راحت شوم می روم در آشپزخانه و روی سینک ظرف شویی اوق می زنم. بیرون نمی آید لامصب. بسرم می زند اگر بیرون نیامد بروم کنار ساحل و آنجا بالا بیاورمش. اما وقتش را ندارم تا آنجا بروم. در یخچال را باز می کنم و چند تخم مرغ و دو عدد گوجه بر میدارم. ماهیتابه ام را که شش ماه است دسته اش شکسته، روی گاز خاموش می گذارم. از صدای بلندی که یکباره توی خانه می پیچد وحشت می کنم. دستم می لرزد یکی از تخم مرغ ها کف آشپزخانه می افتد. چشمانم درد می گیرد و محکم آن ها را می بندم. هر روز وقتی علی وارد خانه می شود در را با پایش محکم می بندد .همسایه ها عادت کرده اند اما من هنوز نه. روی سینک دوباره اوق می زنم ولی باز هیچ. با همان دردسرم گاز را روشن می کنم و می روم کارد بردارم تا پوست گوجه ها را بگیرم . پایم لیز می خورد و ناگهان دستم می خورد به ماهیتابه و صدای افتادنش در خانه می پیچید. ماهیتابه را دوباره روی گاز می گذارم و با روغن چربش میکنم. یک دستمال می اندازم روی کف و با پایم تمیزش می کنم.هروقت به علی می گویم "اینطوری وارد خانه نشو" در جوابم می گوید مردی که با دست پر می آید خانه، در را با پایش محکم می بندد. و چون دیده ام گاهی وقت ها هم که دستش پر نیست باز در را با پایش می بندد. دیگر هیچ وقت به او بابت این کارش تذکر نمی دهم. اما امروز دست های نچندان مردانه اش پر است. پر از نقشه هایی که قبل خواب به آن ها فکر می کند و آنقدر روی تخت این ور آن ور می شود که به قرص های آرام بخش پناه می برم . یک دسته چندتایی از نقشه ها را ولو می کند روی مبل ده ساله مان که از روز عروسی تا به امروز همانجا جا خوش کرده و رنگ سرمه ای رنگش به سیاهی نزدیک شده است. و گاهی وقت ها تا صبح خوابیدن روی آن را ترجیح می دهم به تخت گرم و نرمم. بعد می رود سراغ کتش تا از سنگینی آن شانه خالی کند . در همان ابتدای زندگی وقتی برای پاگشا شدن خانه یکی از فامیل ها رفته بودیم.کشان کشان من را به گوشه ای برد و بی آنکه خواهش کند، گفت فقط مهندس صدایش کنم نه چیزی غیر از این. حتی در خانه تا برایم عادت شود و جلوی هیچکس نگویم علی. به او زمان دادم تا متوجه شود گوش شنوایم همیشه وقتی حرف زور می شنود از کار می افتد. به تخم مرغ ها کمی سیر اضافه می کنم. علی دوست دارد. البته از خودش نشنیدم. یکبار دیدم روی تخم مرغ های در حال سرخ شدن سیر اضافه می کند. می رود پنجره را باز می کند. می گوید بوی رنگ می آید. لبخند میزنم و می گویم"عجیب نیست؟ "گوش هایش تکان می خورند. هر وقت می خواهد خودش را به نشنیدن بزند اینطور می شوند. علی از داخل یخچال یک کنسرو بیرون می آورد و می اندازد توی قابلمه. زیر ماهیتابه را خاموش می کنم و تخم مرغ ها را می ریزم توی سطل زباله. دستمال دور سرم را محکم تر می کنم و از آشپزخانه خارج می شوم.امروز در هیچ قوطی رنگی را باز نکرده ام. حتی توی کارگاه ! شاید یکی از هنرجو ها در یکی از قوطی های رنگ را باز گذاشته و بوی سمج یواشکی دنبالم آمده و وقتی که می خواستم در را ببندم خودش را به داخل خانه پرت کرده است. سراغ عکس ها می روم. اما نگاهم می افتد روی قوطی های رنگ که بخاطر عجله ام، زیر میز روی هم تلنبار شده اند. پنجره را باز می کنم و قوطی ها را می گذارم لبه طاقچه تا هوا بخورند. دکمه را فشار میدهم تا صدای فرانسویی زنی درداخل بلندگوها رها شود. ماهی بیخیال سرم شده و در گوشه ای از معده ام کز کرده است. روی زمین برای چند دقیقه دراز می کشم. هم به موسیقی گوش می کنم و هم فکر می کنم با چه چیزی می توانم این ماهی را گول بزنم؟ بسرم می زند بروم از داخل باغچه کرم پیدا کنم اما بعد پشیمان می شوم. خیلی اتفاقی چند کاغذ می آیند زیر دستم. یکی از آن ها را جلوی صورتم می گیرم و چشم هایم را باز می کنم. طرح نیمه کاره ای از صورت مردی است که یک طرفش را کشیده ام و آن طرفش هیچ است و هیچ! دولا می شوم و تخته شاستی را بر میدارم. کاغذ را به آن وصل می کنم و مدادی را از داخل لیوان بیرون می کشم. فکر می کنم و فکرمی کنم. با این حال حتی یک خط کوچک هم نصیب کاغذ نمی شود. صدای تقه خوردن می شنوم. چند تقه پشت سر هم. این ور آن ور را نگاه می کنم. نگاهم می افتد به آینه. مداد را پایین می آورم.زنی داخل آینه است. دو دستش را چسبانده به آینه و لبخند می زند. بعد خیلی سریع ربان قرمزی را جلوی صورتش می گیرد و شروع می کند به چرخیدن و زمزمه کردن Toi mon amour mon ami آنقدر می چرخد که جلوی دانشگاه می رسد. اینکه ربانش گیر می کند لابه لای میله های در اذیتم می کند. و عجیب تر از آن که سهیل یکدفعه پیدایش می شود. ربان را برایش آزاد می کند و با او که لباس قرمز پوشیده می رقصد. بعد چرخ می زنند می آیند سمت من. "بیا میزو چیدم " هول می شوم. به اطرافم نگاه میکنم می بینم مداد و کاغذم روی زمین افتاده اند و من جلوی آینه ایستاده ام. علی تیکه داده است به در و با بازوان قلاب شده نگاهم می کند. بی اختیار رژلب های روی میز را جابه جا می کنم".باشه اینا رو مرتب می کنم میام"یواشکی به رفتن علی از اتاق نگاه می کنم. لبخند می نشیند روی لب های رنگ و رو رفته ام. بعد باعجله به آینه نگاه می کنم. یکباره لبخندم می ریزد روی لباس قرمزم. مثل وقتی که درخت آلبالوی حیاط برگ هایش را در پاییز از دست می دهد. دوباره آن ماهی لعنتی به حرکت افتاده است. میروم آشپزخانه. علی تخم مرغ سرخ کرده بدون گوجه و سیر. کنسرو لوبیا را هم خالی کرده توی ظرفی شیشه ای. می گوید برایم خبر مهمی دارد. یک بشقاب رو به رویش گذاشته یعنی حق ندارم کنارش بنشینم. می گویم " میل ندارم" علی شانه هایم را می گیرد و مرا روی صندلی می نشاند. بوی تخم مرغ انگار حال ماهی را بهم می زند چون سعی می کند به دورترین جای معده ام پناه ببرد. وقتی علی در بشقابم تخم مرغ می ریزد، می گوید "هنرمند واقعی منم. امروزیکی از ساختمونام تموم شد و تو هنوز اون طرح نیمه کاره بدرد نخورت رو تموم نکردی "با اینکه خیلی آهسته می گوید جمله آخرش را می شنوم " .هرزه "به علی می گویم"با جمله برآمیزی و از ما بگریزی "علی روی میز دولا می شود و یک برگه می گذارد جلوی بشقابم " متاسفم لیلا ولی این اتفاق باید زودتر می افتاد" چند دقیقه ای به آن برگه نگاه می کنم اما بعد برش میدارم. علی می گوید "توی خواب حرف میزنی "در دلم خوشحال می شوم و این خوشحالی برایم عجیب نیست. به خودم می گویم خوب شد. حداقل به غیر از صدای اسکناس یک صدای دیگر را هم شنیده است. شال قرمز را از دور سرم باز میکنم. به شیطنت های ماهی هیچ توجهی نمی کنم و تخم مرغ ها را تا آخر می خورم و یک لیوان آب هم روش. از پشت میز بلند می شوم. صورتم را به علی نزدیک می کنم. لبخند می زنم و انگشتم را روی دماغ کشیده اش می کشم آرام به لب هایش می رسانم. بعد توی صورتش آروغ می زنم. برگه را می گذارم کنار قوطی های رنگ. درشان را باز می کنم. علی دماغش را می گیرد و از برگه دادخواست طلاق بیرون می آید و از لای پنجره خودش را پرت می کند. صدای ترمز اتومبیلی را می شنوم. از پنجره به خیابان نگاه می کنم. اتومبیل قرمزی آرام رد می شود. سیگاری از توی کیفم بیرون می کشم و بی آنکه روشنش کنم می گذارم روی لبم. میروم سراغ عکس ها. از توی شلوغی یکی از عکس ها را بیرون می کشم. زیور با شکم برآمده اش کنارم ایستاده است. یاد آن مسئول با آن چشمهای وق زده که نسبت به حرف هایم کر بود می افتم. آن روز فقط پرسیدم کلاس تاریخچه عکاسی کجا برگزار می شود؟ عصبانی شد و گفت" .من موندم کی شمارو راه داده دانشگاه؟ شما بدرد کودکستان هم نمی خورید. چندبار توضیح بدم که مسئول این بخش نیومده ؟!"اگر فاطمه از قبل نمی خواست هرگز از آن مسئول نمی پرسیدم آن کلاس کوفتی کجا برگزار می شود. بعد یکی من بگویم یکی او. سرآخر وقتی که از جایش بلند می شود تا مرا از اتاق بیرون کند. بفهمم که مثل زیور شکمش بالا آمده است و مانتوش پنج دکمه بشقابی دارد. می خواستم همان لحظه که سرم داد می زد بگویم چه دکمه ی زیبایی. اما نگفتم. بیرونم کرد و در را محکم پشت سرم بست. مات شده بودم. سهیل همه چیز را دیده بود. اولین بار بود که جلویش خجالت کشیدم. تعجب می کنم که این عکس از عروسی من و علی داخل این پاکت بوده است.کاش هرگز به برادر زیور بله نمی گفتم. چقدر به زیور گفتم برود کنار تا ما حداقل یک عکس دو نفره عروسی باهم داشته باشیم. همه چیز برایش شوخی بود. با ماژیک مشکی روی زیور و علی خط می کشم. بعد عکس را پرت می کنم. نگاهم می افتد به همان عکسی که دنبالش بودم. چشمم سیاهی می رود. عکسی پر از دود، پر از آه، پر از فریاد. بلند می گویم"سهیل نگاهم کن". اما سهیل بر نمی گردد. دارد می رود سرایدار را نجات دهد. آبدار خانه دانشگاه آتش گرفته است. سهیل توی آتش می رود تا سرایدار را نجات دهد. مهسا با دوربینش آنجاست. هیچ رویدادی نتوانسته اند از دستش فرار کنند. این عکس را هم وقتی گرفت در صفحه اول روزنامه چاپ کردند. آن روز بخاطر آن مسئول با شکم برآمده و دکمه های بشقابی دانشگاه نرفته بودم. آخر پیش سهیل خجالت می کشیدم. صدایم رفته بود بالا. او دیده بود که سر یک زن حامله چطور داد می زنم. حتما پیش خودش فکر کرده بود که من چقدر آدم بی ملاحظه ای هستم. ولی هرگز فکرش را هم نمی کردم که آن دیدار آخرین دیدار من با سهیل خواهد شد. بعد از آن آتش سوزی دیگر به دانشگاه نیامد. همه می گفتند که نیمی از صورت قهرمان دانشگاه سوخته است. عکس را لای دو انگشتم می گیرم. به گمانم ماهی هم از اندوه من اندوهگین شده است. چون باز رفته وگوشه ای کز کرده است. طرح نیمه کاره را بر میدارم . زمزمه میکنم Toi mon amour mon amiدستم تکان می خورد و خط ها در کنار هم می رقصند و مثل پیچکی که دنبال تکیه گاه است دور هم طناب پیچ می شوند. نقاشی را تکیه میدهم به دیوار و از دور تماشا می کنم. آن طرف از صورت سهیل با گل های زنبق پر شده است . باد می آید و برگه دادخواست را روی نقاشی می اندازد. گوشیم را بر میدارم و کنار پنجره میروم. شماره مهشید را میگیرم و سیگارم را روشن میکنم".الومهشید...امروز گفتی کجا دیدیش؟... یعنی ممکن فردا هم به گالری سر بزنه؟"