

در همین داستان کوتاه می توانم چندین برداشت داشته باشم. اما همه برداشت ها را می ریزم دور و به این یکی می چسبم. همین که الان می خواهم بنویسم. چه پیر باشی و نا نداشته باشی. چه جوان باشی و نا دار باز نمی توانی با جبر بجنگی. همانطور که در این داستان پیری و خستگی جایش را داد به یک جوان تازه نفس و جون دار باز یک چیز سرجایش نبود. شمع خاموش نمی شد. آن شمع جبار. حالا ولش نمی خواهم این شمع را بزرگش کنم. ولی برداشت من از این داستان همین بوده است.
اگر فرضا من آن شمع را از این شمع هایی که خودت را هم بکشی باز خاموش نمی شود در نظر بگیرم. می توانم بگویم داستان طنز خفیفی داشت ولی باعث نشد که این داستان به یک داستان لطیفه وار تبدیل شود و همانطور حالت داستانکی خودش را حفظ کند.
آمدم عرض ارادت کنم و بروم
شاد باشید