کمتر از چند نفر
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
-کمتر از چند نفرفرهاد فرخ زادهنیم ساعت پیش صدای کرکره¬ها پیچید، درست وقتی play کردم و بعد از تشویق¬ها، گفت: «ای به داد من رسیده)». گاهی به عمق ترانه می¬رفتم و با تمام وجود گوش می¬دادم، وقتی می¬گفت «تو باشی یا نباشی برام تکیه¬گاهی». نیشخند زدم، به¬خصوص جایی که می¬گفت: «ناجی عاطفه من ...». گاهی چنان د...
تمثیل 5 - 10
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
5باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد.همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند. تنها صدا...
سلنا -17
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم .لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش راه بره ؟!گفتم ...
دوست کشاورز
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
جوجوئک بالهای کوچکش را به هم زد. کنار مرغابی نشست و گفت: «من خیلی گرسنهام، غذایی در خانه داری؟» مرغابی که کنار رودخانه دراز کشیده بود و پاهایش را توی آب گذاشته بود گفت: «اگه غذا داشتم که اینجوری بیحال نبودم». جوجوئک پرواز کرد و زنبورعسل را دید که کنار کندو نشسته است و پاهایش را تمیز میکند. از او پرس...
یه عالم دیوونه دوروبرم
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
وای کجا گذاشتش ؟ تو این کابینت نیست ، اه لعتتی ،حتما قایمش کرده ، پیداش می کنم ،پیداش می کنم ، هی پسر پیداش می کنی نا امید نشو . آها یادم اومد ،تو کشویی که قاب دستمالارو میذاره ،گذاشته . آره باید اینجا باشه ، یه دفعه دیدم می خواست یه چیزی رو قایم کنه اینجا گذاشته بود . اه کجا است پس ؟ اینجا هم نیست ...
یا مرگ یا "لیدی گاگا"!
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
روی کاناپه دراز کشید و ماهنامه اجتماعی را ورق زد. خبر مربوط به درگیری بین عربستان و یمن و گزارش یونیسف در ارتباط با کشته شدن پنج هزار کودک را رد کرد. نگاهی سرسری به مقاله بحران آب و غذا در قاره آفریقا انداخت. از اینکه پانزده صفحه به این مسئله اختصاص داده بودند او را ناراحت میکرد، او معتقد بود که ارز...
شبی از شب های زمستان
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
از کودکی من در خانه مان کار می کرد، خجالت می کشم از اینکه هر روز می آمد در خانه مان و با جثه ی کوچکش کارهای ما را انجام می داد؟ جوابش سخت است، خیلی سخت. اسمش معصومه خانوم بود و ما معصومه خانوم کوچولو صدایش می زدیم. شوهرش بی کار بود و معتاد، مرد شریفی که کارگاه نجاری اش را بخاطر بدهی فروخت، افسرده شد...
رویای گل بهار
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
u200d یکی بود، یکی نبود...زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.یه دختر دهاتی ای بود بود به اسم گل بهار، که تو یه دهکده ی پرت و دورافتاده زندگی می کرد...پدر و مادر گل بهار، هر دو کشاورز بودن و سواد چندانی نداشتن.اما گل بهار، همیشه رویاها و خیالات بزرگی تو سرش داشت.هر شب، قبل خواب، چشماشو می ب...
روش های بارداری
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 15:56
روش های بارداری و علائم بارداری اگر زنان وقتی برای اول باردار می شوند، علائم و نشانه هایی در خود می بینند که بعد از مراجعه به پزشک متخصص و آزمایشات پزشکی که به عمل می آید باردار بودن آنها قطعی می شود. چون متاسفانه در شروع بارداری گاهی از اوقات علائم و آزمایشات پزشکی کافی برای تشخیص نیستند بنابراین ج...
ذهن
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
پريخوابذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين ميگردد.آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگينترين وزنهي زمين را حمل ميكردند و تمام اندامم در آستانهي سقوطي بياختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلكهاي افتادهام،...
تعاونی هفت گانه
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
به نام خداسی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من شانس نداشتم هر جا ک...
از تعقل تا واقعیت
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جم...
پیرمرد
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
پشت میز ریاستم لم داده بودم .پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود .چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم .موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه .با متانت خاصی قلم زیباشو از جیب...
اینک عشق
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم:ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود.آسمان گفت:ای نادان! این عشق...
مرگ برای زندگی - 4
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 14:48
باربارا یک فنجان نسکافه سفارش داد ، پس از مدتی مردی به سمتش آمد ، او اشاره کرد که بنشیند .مرد پرسید : تس نبود که رفت؟باربارا سر تکان داد .- به هری تحویلش می دادی ، پاداش خوبی گیرت می اومد .: الان نه ! بهش احتیاج دارم ، می خوام یه محموله رو تا سیاتل ببره.-آها!خبری از لارا و آنیسا نیست ، بعضیا می گن گ...
آموزش ساخت جاسوزنی فانتزی به شکل مبل
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 4:23
آموزش ساخت جاسوزنی فانتزی به شکل مبل در بخش آموزش هنرهای دستی ، روش ساخت جاسوزنی ریبایی به شکل مبل را انتخاب کرده ایم که با هم می بینیم. این مبل مینیاتوری را می تونید علاوه بر جاسوزنی برای عروسک هم بکار ببرید. از پارچه های اضافی که توی هر خونه ای پیدا میشه یا لباس هایی که به دردتون نمی خوره می تونید...
داستان استاد
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 4:23
مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!" مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب...
داستا مامانت پیش منه...
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 4:23
کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه میخوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره...
داستان خدا چی میخوره؟
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 4:23
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر...
داستان راز جعبه کفش
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/5 | ساعت: 4:23
زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در...