

گذشته
انسانها در طول تاریخ همیشه سعی کردهاند چیزی برای نسلهای بعدشان به جا بگذارند؛ یک ردپا، یک خاطره، یا یک میراث. همان سنگنوشتها یا نقاشیهای روی سنگ نشان میدهد که آدمهای قدیم
نویسنده:محبوبه صولت برد
آن روز، پس از پایان مونتاژ یک برنامهی ترکیبی، با اتومبیلم، از ساختمان تولید سیما، به سمت در خروجی، رانندگی میکردم. به مسجد بلال که رسیدم، محوطهی آن را مملو از جمعیت دیدم. گفته شد که در آنجا
نویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)
بیست و چند ساله به نظر می رسید . صورتش بغض کرده بود و لبهایش میلرزید . روی نیمکتی در سالن انتظار راه آهن نشسته و به روبرو زُل زده بود و اشکهایش گلوله گلوله می بارید . صورت مظلومش که ظریف و قشنگ هم
نویسنده:بهمن بیدقی
-
تنها
انگار کسی تمام بدنم را با طناب میدوخت. دوختن از کف پایم شروع شد و آهستهآهسته به زانوهایم رسید. صدایی عجیب میشنیدم: صدای پدر، صدای مادرم، حتی خشخش پای غریبهای که نمیدانم چه
نویسنده:محبوبه صولت برد
نامه ای به بهشت
ای بهشت، کجا پنهان شدهای؟ واقعاً تو کجا هستی که انسانها برای پیدا کردنت این همه سرگردان هستند؟ نه، فکر نکن که اینها را از روی اتفاق میگویم؛ من از زمانی میپرسم که
نویسنده:محبوبه صولت برد
آخرین دقایق سال بود . دیگه صدای همهمه توی خیابونای شهر بگوش نمی رسید . در عوض توی خونه بابابزرگ و مامان بزرگ ، هرکی سرش به کاری مشغول بود . یه خانواده پر جنب و جوش توی طبقه پنجم آپارتمان . بچه ها
نویسنده:فرشید بلنده
اون شب، مادرم نیمهشب از خواب پرید و فریاد زد.
از خواب پریدم. صدای فریادش توی اتاق پیچید. زیور هم بیدار شد. پدر از جا پرید. همه دور مادر جمع شدیم. مادر نفسنفس میزد. پیشانیاش خیس عرق بود.
نویسنده:حمید صیادی زاده
صبح رفتم برایش نان تازه گرفتم، برایش صبحانه درست کردم. بیرون سرد بود برایش لباس گرم آوردم، هوا ابری بود ازش خواستم که چتر بردارد .بهش گفتم: موقع رد شدن از خیابان مواظب باش.
همه اینها را کردم و
نویسنده:سام امیری
زنگ تلفن دفترش به صدا درآمد . ازحراست اداره بود : خانمی با شما کار دارند .
اسمشونو بپرسید !
: خانم ! اسمتونو می پرسند .
: بفرمایید دخترخاله شون هستم .
: بهشون بگوئید بنشینند الآن می آیم .
وقتی وارد
نویسنده:بهمن بیدقی
پیرمرد هر شب، رأس ساعت دوازده، چراغ مغازهاش را خاموش میکرد؛ اما هیچوقت درِ مغازه را نمیبست.
برای همین، بارها از مغازهاش دزدی شده بود.
یکبار حتی ساعت جیبی نقرهای خودش را هم برده
نویسنده:فرشید بلنده
بی مر
وقتی به صورت خودم دست میکشیدم، زبری آن را زیر انگشتهایم حس میکردم و هر بار که به آینه نگاه میکردم، ترسم از این سفیدکهای سکهای بیشتر میشد. وقتی از مادربزرگ دلیل این خارش و سوزش
نویسنده:محبوبه صولت برد
در دامنه ی کوهستانِ سرسختِ سرپشت، روستای شرابی چون نگینی سبز در میان دریایی از سنگهای خشن میدرخشید. خانه های سنگ وگِلی با سقفهای چوبِ سپیدار، به سختی در برابر بادهای سردی که از دلِ کوه می
نویسنده:حمید صیادی زاده
با خودم داشتم به صورتِ رِنگی بر وزنِ آهنگِ عروسی میخوندم :
چیییکار بکنم ؟ ... تا اون از من راضی بشه ؟
نَفْس ام بقیه شو اومد : بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
من و نَفْس ام یه عمریه که با
نویسنده:بهمن بیدقی
( یک ماجرای واقعی )
آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی ، از خود متشکر و سخت گیر . دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت . معلم برگه های امتحان نوبت دوم را بین دانش آموزان تقسیم
نویسنده:احمد نصرتی
چرخ زمانه چرخید و چون سن و سال، ده و یازده سررسید، نوبت به شیطنت و بازیگوشی رسید و چموشی، ایضا، دعوا و بلوای بیمحابا. در چنین گاه، ناگاه، موسیقی جانانهی وزنِ شعری رزمانه، در نهان کودکیام
نویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)