

نامه ای به بهشت
ای بهشت، کجا پنهان شدهای؟ واقعاً تو کجا هستی که انسانها برای پیدا کردنت این همه سرگردان هستند؟ نه، فکر نکن که اینها را از روی اتفاق میگویم؛ من از زمانی میپرسم که
نویسنده:محبوبه صولت برد
آخرین دقایق سال بود . دیگه صدای همهمه توی خیابونای شهر بگوش نمی رسید . در عوض توی خونه بابابزرگ و مامان بزرگ ، هرکی سرش به کاری مشغول بود . یه خانواده پر جنب و جوش توی طبقه پنجم آپارتمان . بچه ها
نویسنده:فرشید بلنده
اون شب، مادرم نیمهشب از خواب پرید و فریاد زد.
از خواب پریدم. صدای فریادش توی اتاق پیچید. زیور هم بیدار شد. پدر از جا پرید. همه دور مادر جمع شدیم. مادر نفسنفس میزد. پیشانیاش خیس عرق بود.
نویسنده:حمید صیادی زاده
صبح رفتم برایش نان تازه گرفتم، برایش صبحانه درست کردم. بیرون سرد بود برایش لباس گرم آوردم، هوا ابری بود ازش خواستم که چتر بردارد .بهش گفتم: موقع رد شدن از خیابان مواظب باش.
همه اینها را کردم و
نویسنده:سام امیری
زنگ تلفن دفترش به صدا درآمد . ازحراست اداره بود : خانمی با شما کار دارند .
اسمشونو بپرسید !
: خانم ! اسمتونو می پرسند .
: بفرمایید دخترخاله شون هستم .
: بهشون بگوئید بنشینند الآن می آیم .
وقتی وارد
نویسنده:بهمن بیدقی
پیرمرد هر شب، رأس ساعت دوازده، چراغ مغازهاش را خاموش میکرد؛ اما هیچوقت درِ مغازه را نمیبست.
برای همین، بارها از مغازهاش دزدی شده بود.
یکبار حتی ساعت جیبی نقرهای خودش را هم برده
نویسنده:فرشید بلنده
بی مر
وقتی به صورت خودم دست میکشیدم، زبری آن را زیر انگشتهایم حس میکردم و هر بار که به آینه نگاه میکردم، ترسم از این سفیدکهای سکهای بیشتر میشد. وقتی از مادربزرگ دلیل این خارش و سوزش
نویسنده:محبوبه صولت برد
در دامنه ی کوهستانِ سرسختِ سرپشت، روستای شرابی چون نگینی سبز در میان دریایی از سنگهای خشن میدرخشید. خانه های سنگ وگِلی با سقفهای چوبِ سپیدار، به سختی در برابر بادهای سردی که از دلِ کوه می
نویسنده:حمید صیادی زاده
با خودم داشتم به صورتِ رِنگی بر وزنِ آهنگِ عروسی میخوندم :
چیییکار بکنم ؟ ... تا اون از من راضی بشه ؟
نَفْس ام بقیه شو اومد : بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
من و نَفْس ام یه عمریه که با
نویسنده:بهمن بیدقی
( یک ماجرای واقعی )
آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی ، از خود متشکر و سخت گیر . دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت . معلم برگه های امتحان نوبت دوم را بین دانش آموزان تقسیم
نویسنده:احمد نصرتی
چرخ زمانه چرخید و چون سن و سال، ده و یازده سررسید، نوبت به شیطنت و بازیگوشی رسید و چموشی، ایضا، دعوا و بلوای بیمحابا. در چنین گاه، ناگاه، موسیقی جانانهی وزنِ شعری رزمانه، در نهان کودکیام
نویسنده:مهدی شمسایی (م. شمسا)
دلش گرفته بود. توی راهروی بیمارستان قدم میزد و به حرفهای دکتر فکر میکرد. سه ماه پیش گفته بودن شاید دیگه نتونه راه بره. حالا ولی داشت قدم برمیداشت، هرچند با درد و ناراحتی
روز اول که توی
نویسنده:مریم سگوند
فصل اول
علی ، خوشحال و خندان وارد خانه شد، با کارنامه ای درخشان در دستش، معدل دیپلمش 20 شده بود . دلش پر از شادی بود و روحش پر از رضایت.
پس از سلامی گرم به پدر و مادرش، بسویشان دوید و هردو را
نویسنده:بهمن بیدقی
ـ پارسا، من عاشقتم.
صدای لیلا مثل موجی که به صخره میکوبد، سکوت اتاق را شکست.
به چشمهایش نگاه کردم. اضطرابی در نگاهش بود که با تمام خاطراتی که از او داشتم، جور درنمیآمد.
ما با هم بزرگ شده
نویسنده:مرتضی حبیب اللهی یان
رها
**عزیزِ تنهای من، آرام باش و به یاد آور که چه شبهایی با چشمِ خیس خوابیدی؛ حتی احساس میکردی در آن لحظه، سقفِ آسمان فرو میریزد و نیشِ ستاره تا عمقِ قلبِ شکستهات فرو میرود. اما باز
نویسنده:محبوبه صولت برد