۴.۹ / ۵ ( ۱۶ امتیاز ) دانلود رمان فانتزی هنری جونز ⭐️ دانلود رمان هنری جونز ⭐️ خلاصه رمان هنری جونز: هشتصد سال از فرستاده شدن او به زمین میگذرد؛دائم مشغول از
هشتصد سال از فرستاده شدن او به زمین میگذرد؛ دائم مشغول از بین بردن موجوداتی است که بدون فرمان خداوند به زمین آمدهاند. هنریجونز، زمانی که در آسمان، درحال انجام وظیفه بود، مرتکب گناهی بزرگ شد و خداوندیکتا، او را برای مجازات به زمین تبعید کرد، تا شاید توبه کند. او دو راه بیشتر ندارد؛ یا طلب آمرزش کند و به آسمان برگردد یا تا آخرالزمان در زمین بماند و موجودات غیرارگانیک را به دنیای خودشان بازگرداند و درآخر، به جهنم پای بگذارد.
⭐️ قسمتهایی از این رمان:
اشاره میکرد گفت: -چیه؟ حتما باز یه کاراگاه جدید آوردی که من رو بترسونه نه؟ ادوارد پوزخند زد و سکوت کرد. به سمت آرکا رفتم و پشت سرش ایستادم. عصبی نوچی کرد و گفت: -مردی بیا روبهروم وایسا! با یک حرکت، او و صندلیاش را به سمت خودم برگرداندم. با غضب، در چشمان خالی از احساسم خیره شد و گفت: -قیافه نگیر، صحبت کن. پوزخندزدم و دندانهای سفید و مرتبم را به رخ او کشیدم. به دندانهایم خیره شد و گفت: -از دندونهات معلومه آقازادهای! خندهی بلندکردم و دقیقا ثانیهای طول نکشید که خندهام را به گرهای در میان ابروهای مردانهام تبدیل کردم. صورتم را در چند سانتی صورتش قرار دادم و با اخم غلیظی غریدم: -رئیس عوضیت کجاست؟ نفسش را به صورت فوت در صورتم فرستاد؛ تنها یک بو را تشخیص دادم، سیگار! پوزخندزدم و گفتم: -با رئیست فعلا کاری ندارم، بگو خودت کی هستی؟ خندهی بلندی کرد و گفت: -بیخیال، تابلوئه جدیدی. نیم خیز شد و درحالی که در چشمانم خیره شده بود، با لحن تهدیدواری گفت: -به من میگن لوسیفر لس آنجلس. و همین جمله کافی بود تا از او فاصله بگیرم و با صدای بلند قهقهه بزنم. چند قدم به عقب رفتم و درحالی که سعی در کنترل قهقههام داشتم گفتم: -وایسا ببینم! لوسیفر لسآنجلس؟ شوخیت گرفته؟ به سمت ادوارد برگشتم و گفتم: -مطمئنی تو غذاهایی که بهش دادین مواد نبوده؟ ادوارد، تنها سکوت کرد؛ بعد از گذشت چند ثانیه، شانهای بالا انداخت. آرکا ضربهی محکمی به میز وارد کرد و گفت: -مردی دستامو باز کن تا نشونت بدم. به سمت آرکا برگشتم و درحالی که گوشهی لـ*ـبم را به تمسخر پاک میکردم گفتم: -مطمئن باش اگه لوسیفر بودی تا الان من رو شناخته بودی. با غضب و تهدید، در چشمهایم خیره شد. به او نزدیک شدم، دستهایم را روی شانههایش قرار دادم و فریادزدم: -کی بهت گفته تو لوسیفری؟ با غضب جوابم را داد: -همه! – همه؟ یعنی کیا؟ همون آدمای نعشهای که بهشون مواد میفروشی؟ یا اون دخترایی که بهشون بیاحترامی میکنی؟ یا اون رئیسایی که تو کار قاچاق دخترا و حمل موادن؟ صورتم را به صورتش نزدیک کردم و فریادزدم: -ها؟ بگو کدومشون بهت گفتن لوسیفری؟ کدومشون انقدر بردنت بالا؟ در چشمانم خیره شد و گفت: -فاصلهات رو حفظ کن! تو اصلا کی هستی؟ ها؟ تو کدوم خری هستی که اومدی داری اینجوری باهام صحبت میکنی؟ به سمت ادوارد برگشت. درحالی که دستان به دستبند کشیدهاش را در هوا تکان میداد گفت: -من ازتون شکایت میکنم، دارین اذیتم میکنید. با خشم سرش را به طرف خودم برگرداندم. آرام دهانم را به سمت گوش او بردم و با صدایی آهسته، اما خوفناک لـ*ـب زدم: -به من میگن فرشتهی جهنمی، آخرین سقوط کننده و فرشتهی تبعید شده! لرزش صورتش را حس کردم. با پوزخند از او فاصله گرفتم. با ترس و استرس خاصی در چشمانم خیره شده بود. ناگهان بدنش را به عقب تمایل داد و رو به ادوارد گفت: -لطفا کمکم کن، این من رو میکشه.