هیچ چیز دائمی نیست

دلش گرفته بود. توی راهروی بیمارستان قدم می زد و به حرف های دکتر فکر می کرد. سه ماه پیش گفته بودن شاید دیگه نتونه راه بره. حالا ولی داشت قدم برمی داشت، هرچند با

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما