اعتراف

( یک ماجرای واقعی ) آن روز جبر داشتیم با یک معلم جدی، از خود متشکر و سخت گیر. دلِ خوشی از این درس نداشتم چون اصلا به کله ام فرو نمیرفت. معلم برگه های امتحان نوب

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما