اون شب،شب دهم محرم بود و اونسال،مثل همه سال ها شور و حال خاصی توی محله ما به پا بود.درِ اکثر خونه ها باز بود و مردم یا توی خونه هاشون بساط نذری پزون پهن بود یا
گوسفندِ الاغ
اون شب،شب دهم محرم بود و اونسال،مثل همه سال ها شور و حال خاصی توی محله ما به پا بود.درِ اکثر خونه ها باز بود و مردم یا توی خونه هاشون بساط نذری پزون پهن بود یا داشتند عزاداری میکردند.خونه ما دقیقا پشت مسجد محل بود که اسمش رو به خاطر اینکه واقف زمینش عاشق حضرت ابوالفضل بود گذاشته بودن حضرت ابوالفضل(ع).از پدرم شنیده بودم که میگفت صاحب زمین اصلا اعتقادی به خدا و پیغمبر نداشت و شبی نبود که به دلیل مستی از توی کوچه و خیابان جمعش نکنند ولی چون خیلی لوطی بود،عاشق مرام و معرفت حضرت عباس شده بود و قسم اول و آخرش به ابوالفضل بود و شب های دهم محرم زار زار واسش گریه میکرد و نذری میداد،واسه همین توی محل ما باب شده بود و هر سال محرم پر سر و صدایی داشتیم.ما هم طبق عادت هر ساله مراسم گوسفند کشون زیر عَلَم پانزده تیغه مسجد داشتیم و اهل فامیل جمع میشدند و نذری درست میکردند.بوی غذای نذری،هر کافری رو مسلمان میکرد و آنچنان بوی گوشت و برنج و زعفران توی آسمان میپیچید که آدمیزاد عنان از کف میداد و دلش میخواست اینقدر غذای نذری بخورد تا منفجر شود.توی حیاط خانه ما پر شده بود از فک و فامیل نزدیک که با رخت سیاه،خنده کنان در حال امدادرسانی بودن برای آماده شدن غذای نذری تا پخش شود بین عزاداران.پدر من هم به خاطر اینکه موقع دنیا اومدن من نذر کرده بود اگر پسر بشوم هر سال یک گوسفند بزند زمین و خون بریزد و شام بدهد، اما همه فکر میکردند به خاطر حُبی که به امام حسین دارد هر سال قربانی میکند.خونه ما توی یک کوچه ی باریک بود که توسط در کوچکی به حیاط باز میشد و انتهاش یک باغچه کوچک با درخت های انار و انجیر سه ساله که دورشون رو برگ های انگور پوشونده بود و دو طرفش یک دستشویی و یک انباری بزرگ بود و خونه دو طبقه که به وسیله پله به هم وصل میشدند.زنها و بچه ها توی حیاط بودن و مردها توی خونه و منتظر بودن ساعت ۸ بشود تابچه های هیئت جمع بشوند و عَلَم را بیاورند بیرون بعد تا امامزاده ابوطالب سینه زنی و زنجیر زنی کنند و وقتی برگشتند به مسجد محل مردم نذری ها و قربانی هایشان را بیاورند پای علم سر ببرند.تعدادی از زنها روی فرشی که توی حیاط پهن کرده بودیم نشسته بودند و همینجور که غیبت میکردند،بی حواس سبزی هم پاک میکردند: _به خدا مردم اقبال دارن دیدی دختره اکبیری سر یه شوهرشو کرد زیر آب و با دو تا توله الان رفته یکی بهترشو گرفته. _ من معتقدم بخت باید به آدم رو کنه خواهر!هر کی یادش بره تو که خوب یادته.خوشگل ترین دختر محل بودم ببین کی نصیب ما شده.تف به این شانس. یکی اون وسطها گفت: _برین خداتونو شکر کنید که سالمید بچه های سالم دارید بقیه اش مهم نیس. _ولمون کن بابا!کاش همه مثل تو قانع و سر بزیر بودن.آخه اینم شد زندگی؟والله سگ بعضی ها از ما بهتر زندگی میکنه. یهو چشمم افتاد به سمیه که داشت سینی چای را میبرد توی جمع مردانه.منو سمیه دخترعمه،پسردایی بودیم و قبلا همش با هم بازی میکردیم ولی آلان که سنمون بیشتر شده زیاد نمیتونیم با هم بازی کنیم چون مادرم گفته ما به هم نامحرم هستیم و نباید کنار هم باشیم واسه خاطر همین من همش مجبورم زیرچشمی نگاهش کنم.عمه هم برای اینکه واسش یه شوهر خوب پیدا کنه توی اینجور مراسمات سینی چایی یا شیرینی میده دستش تا بین مردها و زنها پخش کنه تا شاید فرجی بشه.زودی پریدم جلوش و گفتم: _سلام.تو چرا چایی میبری؟بده من. _نه مامانم گفت چایی ببرم داخل و بدم به دایی. _خب من هستم میدم به بابام.تو نرو داخل. _آخه مامانم دعوام میکنه _نه نمیکنه بده من سینی چایی رو. یهو سر و کله عمه ام پیدا شد و گفت: _هی مارمولک برو اونور مگه نمیبینی سینی چایی دستشه؟ _خب من میبرم چرا سمیه ببره؟ _نمیخواد خودش میبره. _آخه داخل خونه کلی مرد نشسته! _واه واه! به تو فضولیش نیومده. _یعنی چی؟واسه همه محرمه واسه ما فقط نامحرمه؟ _شاشت کف کرده؟ها؟میدم با همین گوسفند جلوی علم سرتو ببّرنا!گمشو بیا اینور. دمغ زده رفتم و نشستم روی پله های موال.خانمی گوشه ی حیاط در حال شیر دادن به طفلش بود و چند مرد هم طبقه بالا سیگار به دست مرموزانه در حال دید زدن شیر دادن مادر شیرده بودند.داشتم با برگهای انگوری که روی دیوار خودشونو سینه خیز رسونده بودن به سکو ور میرفتم که تصمیم گرفتم چندتا از برگ هارو از ساقه جدا کنم و ببرم تا بدم به گوسفند نگون بختی که قرار بود قربانی کنند.روی بدنش با رنگ سبز نام خانوادگی ما نوشته بود تا مشخص شود مال ماست.تا نزدیک اون زبون بسته شدم دیدم به چشمهای من زل زد و شروع کرد از ترس به خیس کردن خودش.اینقد خرابکاری کرده بود که دور و برش پر شده بود از گوله های قهوه ای پشکل.با اینکه خودش میدانست قرار است تا دقایقی دیگر سرش را از بدنش جدا کنند و گوشت تنش خوراک آدم ها شود ولی باز به تنها چیزی که فکر میکرد خوردن و تولید پسماند بود.مگر انسانها بهتر هستند که بخواهیم از یک گوسفند انتظار دیگری داشته باشیم؟آدم هم همین هست دیگر.تا وقتی زنده هست تمام فکر و ذهنش خوردن و ریدن است و دلش نمی آید دنیا را طلاق دهد.دستم را به سمتش بردم تا بدنش را لمس کنم و جانور خودش را از من دور میکرد.اینقدر خودش را کشید که طناب دور گردنش مانند حلقه دار شد و بع بع کنان در حال خودکشی بود.انگار حاضر بود خودش را خفه کند ولی دست من به او نرسد.بدنش را لمس کردم.گرمِ گرم بود و بر روی بدن پشمینش پر از کثیفی و موجودات ریز عجیب و غریب بود.واقعا چرا باید این حیوان بدبخت را فدای شکم کارد خورده شان کنند؟ در حال دست کشیدنش بودم که ناگهان یکی از پسرخاله هایم گفت: _چیه؟بلاخره همزاد خودتو پیدا کردی؟ همه زدن زیر خنده.مادرم بلند گفت: _گمشو بیا اینور.اون کثیفه.مریض میشی. گوسفند همینجور که در حال چریدن بود و چشم به من دوخته بود با خنده جمع شروع به بع بع کردن کرد.گویی قربانی امسال هم متوجه شده بود و داشت به من میخندید.لحظاتی بعد در خانه باز شد.پدرم بود.سری چرخاند و بعد از پیدا کردن من گفت: _زود فرغون رو از انبار بیار بیرون و گوسفند رو بزار توش. من هم سری تکان دادم و به انبار رفتم.روی فرغون چند عدد کیسه سیمان بود.تکی جابجا کردم و فرغون را بیرون آوردم.گوسفند را با همراهی یکی از دوستان پدر که همیشه در مراسمات یار و یاور ما بود بر روی فرغون گذاشتم و منتظر دستور ماندم.صدای بلندگوی دسته ی مسجد نزدیک و نزدیک تر میشد.مثل اینکه داشتند از امامزاده برمیگشتند.چند تن از خانم ها از جا بلند شدند و چادر سر کردند.تعدادی از آقایان هم از خانه بیرون آمدند تا آماده مشاهده نمایش کشت و کشتار شوند.پدرم نزدیک شد و گفت: _حواستو جمع کن.گوسفند رو با فرغون میبری زیر علم.همونجا وایسا تا بقیه قربونی ها رو سر میبرن واسه ما هم ببرّن.خرابکاری نکنی یه وقت! _چشم.حواسم هست. بعد همینجوری که کتش را درست میکرد به همراه بقیه به راه افتاد.نگاهی به گوسفند کردم و گفتم: _بَبَعی خودتو محکم نگه دار. فرغون را بلند کردم و راه افتادم.همینجور که میرفتم مادرم پشت سرم راه افتاد و دعا میخواند: _یا امام حسین.تورو به مادرت فاطمه ی زهرا قسم،بلا رو از سر من و خانواده ام دور نگه دار. باد فرغون کم بود و به زور راه میرفت.گوسفند هم از اینکه لحظات آخر عمرش در حال سواری بود در پوست خودش نمیگنجید.خیابان پر بود از آدم های بزرگ و کوچک.از طفل شیرخوار تا پیرمرد لب گور.صدای نوحه ی بلندگوها گوش آدم را کر میکرد.مردم دو طرف خیابان ایستاده بودند و دسته های عزاداری از خیابان رد میشدند.یک گروه سینه میزدند و یک گروه زنجیر.اول هر دسته هم دو نفر پرچمی در دست داشتند که نام دسته و مسجد روی آن نوشته بود.من و ببعی خیره در حال تماشای دسته ها بودیم که یکی با ریش بلند و لباس سیاه خاکی،بلندگو به دست اومد بیرون و اعلام کرد: _کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.با عرض سلام و تسلیت خدمت عزاداران حسینی.علم مسجد تا چند دقیقه دیگه میرسه لطفا نذری ها و قربانی های خودتان را بیارید تا کسی جا نمونه. ببعی شروع کرد بع بع کردن و من سریع فرغون را بلند کردم و به سمت جمعیت جلوی مسجد حرکت کردم.در حالی که از قصد لبه ی فرغون را به جمعیت میزدم تا راه باز شود ببخشید گویان خودم را به جلوی مسجد رساندم.سیل عظیم حیوانات از گوسفند و گاو گرفته تا شتر و شتر مرغ که با طناب به نرده های مسجد بسته شده بودند و منتظر مرگ بودند.ناگهان جمعیت مانند رود نیل باز شد و علم نمایان شد.با دیدنش متوجه شدم که علم مسجد ماست چرا که روی تیغه بزرگ وسطش شکلی از یک شیر و دو طرفش شکلی از ماری که دهانش باز بود وجود داشت.علم دار هم مثل همیشه موذن مسجد بود که انگار از فشار سنگینی علم،کمرش در حال خرد شدن بود.تا علم آمد همه شروع کردند به گریه کردن و یا حسین گفتن و سینه زدن.قصاب هم با سبیلی پر پشت در حالی که چاقوهایش را به هم میزد شروع کرد به سر بریدن.هر حیوانی که سر میبرید و خونش فواره میزد مردم صلوات میفرستادند.شتر از خود بی خود شده بود.آنچنان رم کرده بود که کسی جرات نزدیک شدن بهش را نداشت.ابتدا با یک چاقوی بزرگ به زانوهایش ضربه زدن تا بیفتد سپس گلویش را بریدند.مردم هجوم آورده بودند و با دیدن سرخیِ رنگ خون، انگار جنون بهشان دست داده بود و فشار می آوردند و من زیر پاهایشان داشتم له میشدم.خون تمام زمین و زمان را گرفته بود و یک لحظه یاد فیلم گلادیاتور افتادم.مردم دور تا دور ما جمع شده بودند و دستهایشان را بالا می آوردند و فریاد میکشیدند.زیر پاهایمان دریای خون شده بود و کفش ها و شلوارم خونی.ترس بر اندامم افتاده بود و ببعی از ته دل ناله میکرد و پشت هم خرابکاری میکرد.قصاب داشت به من نزدیک میشد که یکی دهانش را نزدیک گوشم آورد و در حالی که داد می زد گفت: _بهش آب دادی؟ _چی؟ _میگم بهش آب دادی؟ _نه. _بهش آب بده حیوون گناه داره. _آب از کجا بیارم توی این هاگیر واگیر. _لااقل از فرغون درش بیار.اینجوری که سر نمیبره. _باشه. گوسفند وزنش سنگین بود و مجبور بودم خودم تنهایی بیارمش پایین.از بخت بد جنابتان طنابی که دور پاهایش بود به تیزی فرغون گیر کرد و پاره شد.گوسفند مثل آهویی که پلنگ تعقیبش کرده باشه جهید و میان جمعیت گم شد. خدایا!بیچاره شدم!پدرم زیر همین علم سر منو میبره!بدبخت شدم! زدم به دل جمعیت تا ببعی رو پیدا کنم.همینجوری که دنبالش میگشتم توی دلم میگفتم ((خدایا!تورو خدا کمکم کن پیداش کنم.)) تمام لباسهایم خونی شده بود. به درک!از پیدا کردن گوسفند که مهم نیست.لباسهایم کثیف شود فوقش کتک میخورم ولی اگه گوسفند پیدا نشود پدرم مرا تبدیل به خاکستر میکند.خودم را از ازدحام رها کردم و بیرون آمدم اما خبری از ببعی نبود.محکم زدم توی سر خودم.پدرم همش جلوی چشمم بود و تمامی چیزهایی که به من قرار بود بگوید را با خود مرور میکردم: _خاک بر سرت!یه گوسفند نمیتونی نگه داری؟خاک بر سرت. _به خاطر بی لیاقتی تو امسال نذرمون هیچی به هیچی شد. _خب به درد چی میخوری؟برو بمیر دیگه. خون به مغزم نمیرسید.چیکار باید میکردم؟بروم به مادرم بگویم؟نه،نه...او هم مثل پدر مرا میگیرد به باد کتک و آبرویم میرود. _خدایا!خداوندا!چه خاکی به سرم بریزم؟ بهترین کار این است که یک گوسفند پیدا کنم...اما از کجا؟بدزدم؟ _نه!نه!خدایا چیکار کنم؟توی این جمعیت من چجوری پیدایش کنم؟بابا...بابا منو میکشه. بغضم ترکید و زار زار شروع کردم به گریه کردن.ناگهان احساس کردم دستی شانه ام را میفشارد.برگشتم و دیدم پیرمردی با عبا و کلاهی سبز رنگ با لبخندی ملیح به من نگاه میکند.خودم را جمع کردم و اشکهایم را پاک کردم.با پشت دست آبی که از بینی ام سرازیر شده بود پاک کردم.دست مرا گرفت و به خودش نزدیک کرد و دستی بر سرم کشید و در گوشم با صدای بلند گفت: _((احسنت پسرم،در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست.واسه امام حسین گریه کردن ثواب داره.حدیث داریم هر کی محرم یک قطره اشک بریزه تمام گناهاش پاک میشه.آفرین...آفرین)) دستم را گرفت و باز کرد بعد از توی جیبش یک مشت نخود در آورد و گفت: _((اینا تبرک حرم امام رضاست.هر دونه اش رو که میخوای بخوری قبلش حاجت کن.)) دوبار زد رو شانه هایم و همچنان که لبخند ملیحش روی لبش نقش بسته بود توی جمعیت گم شد. _خدایا!این از کجا پیدایش شد؟ نگاهی به نخودهای متبرک انداختم.یه نخود انداختم بالا و شروع کردم به گشتن دنبال ببعی.توی کوچه ها و پس کوچه ها در به در میگشتم و توی دلم میگفتم: ((خدایا کمک کن گوسفند رو پیدا کنم)) نخودها را یکی پس از یکی دیگر میخوردم.گشتم و گشتم تا اینکه نخودها تموم شد ولی انگار ببعی آب شده بود رفته بود توی زمین.هیچ امیدی برایم نمانده بود و نمیدانستم باید چه بکنم.به دیواری تکیه دادم و به آسفالت زیر پایم خیره شده بودم.با خودم دودوتا چهارتا کردم و تصمیم گرفتم بروم و تمام قضیه را به پدرم بگویم.مرا دار که نمیزند فوقش کتک مفصلی میخورم و تمام یا شاید هم اصلا بگوید فدای سرت اتفاقی که افتاده.آره...آره...شاید هم چیزی نگوید.از دیوار خودم را جدا کردم که چشمم به گوسفند سفید و سیاهی که به درختی با طناب زردی بسته شده بود و در حال چریدن بود افتاد.صاحب گوسفند چند قدم جلوتر ایستاده بود و در حال نظاره کردن مراسم بود.شیطان به جلدم رفته بود و وسوسه ام کرد.بدون هیچ استراتژیی قبلی یواش به سمت گوسفند رفتم و طنابش را باز کردم.انگار زیر سم های گوسفند چسب زده بودند و با هزار بدبختی کشاندمش سمت خودم و بردمش به کوچه کنار مسجد.همینجور که توی دلم خدا را شکر میکردم کشان کشان آوردمش زیر علم اما مثل اینکه دیر شده بود و مراسم قربانی تمام شده بود.دست و پای گوسفند را سفت کردم و گذاشتم کنار فرغون و دویدم به سمت مسجد.جلوی در مسجد آنچنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود.از بلندگو تق تقی آمد و اعلام شد: _عزاداران حسینی لطفا جلوی در مسجد تجمع نکنید به همه غذا میرسه.لطفا تجمع نفرمایید. خودم را به نرده رساندم و یه مسجددار گفتم: _آقا مراسم تموم شد؟ _آره. _من گوسفندم مونده. _دیر شد دیگه تا حالا کجا بودی؟ _راهی نداره یه کاریش بکنی؟ _صب کن اطعام دهی تموم شد ببینم چیکار میکنم. _دستت درد نکنه. مدتی گذشت اما خبری نشد و از غذا خوران حسینی کم که نمیشد هیچ اضافه هم میشد.دیر شده بود و حتما همه منتظر بودند و نگران.گوسفند را بار فرغون کردم و به سمت قصابی محله رفتم.باز بود و کلی پوست و کله گوسفند جلوی مغازه اش ریخته بود.داد زدم: _کسی نیست؟ مردی سبیلو و کچل در حالی که در حال خشک کردن دستانش بود از پشت دخل سرش را بلند کرد و با صدای ضمخت گفت: _چیه؟ _آقا بی زحمت این گوسفند رو برام سر میبری؟ _باشه فقط کشتم یا کله اش یا پوستش میشه هزینه اش.مشکلی نداری؟ به خودم گفتم بهتر،پوستش را میدهم به این و دیگر کسی نمیفهمد که مال ما نیست.گفتم: _قبول.پوستش مال تو. چاقو هایش را برداشت و پیش بندش را پوشید و تیزکنان به سمت من آمد.مقداری آب و قند به زور به دهان گوسفند گذاشت و زیر لب وردی گفت و یک پایش را روی گوسفند گذاشت و با ضربه ای گلویش را پاره کرد.گوسفند دست و پا میزد و خون از گلویش فوران میکرد و قصاب بدون هیچ توجه ای شروع کرد به جر دادنش.دقیقا داشت زنده زنده پوستش را میکند.صحنه ی دلخراشی بود.میشد گفت همان کاری که پدرم با من قرار بود انجام دهد ولی خب خداروشکر به خیر گذشته بود.خب آن مرد هم نذر داشت و نذر هم کار خیر است.چه نذری و چه کار خیری بالاتر از یاری رساندن به من بیچاره که قرار بود مثل این حیوان بدبخت پوستم قلفتی کنده شود.قصاب درون پای گوسفند شلنگی فرو کرد و شروع کرد به باد کردنش.حیوان مانند بالن شده بود و انگار میخواست به هوا برود.پوستش را جدا کرد و دل و روده اش را در کیسه مشکی رنگی انداخت و به همراه لاشه روی فرغون گذاشت و پوستش را غارت کرد.البته چه بهتر.تشکر کردم و خوشحال به سمت خانه راه افتادم.توی دلم میگفتم چه خوب که آن سید کلاه سبز آن نخودها را به من داد و خوردم و حاجت روا شدم و گرنه کلاهم پس معرکه بود.نزدیک خانه شدم با صحنه ای مواجه شدم که نزدیک بود ناکام از دنیا بروم...پدرم ببعی را به لوله گاز بسته بود با چوب به تنش میزد و فریاد میکشید: _گوسفند احمق!فرار میکنی؟پفیوس که به تو میگن! چشمش تا به من افتاد گرد و دریای خون شد.چاقو به تنش میزدند خونش در نمیامد.در حالی که غضب در وجودش به جوش آمده بود چوب به دست به سمتم دوید و گفت: _من تورو میکشششششمممم!!! با چوبش به جانم افتاد و تا میتوانست مرا میزد.با تمام قدرت و داد میزد: _بی خاصیت!انگل! همه آماده بودند بیرون و داشتند صحنه ی فلک شدن مرا میدیدند.به سمت پدرم آمده بودند تا جلویش را بگیرند و آرامش کنند اما افاقه نمیکرد.دستانم را بالا آوردم و جلوی صورتم را گرفتم تا ضربات پی در پی به صورتم نخورد که چند لحظه بعد حس کردم که دیگر چیزی به من برخورد نمیکند.دستانم را کنار گرفتم دیدم در حالی که دستان پدرم بالاست و چوب را محکم گرفته،میخکوب به لاشه درون فرغون شده و صدا ازش در نمیاید.دستش پایین آورد و آرام گفت: _این چیه؟ دوباره به ببعی نگاهی انداخت و باز به لاشه گوسفند.اَبروهایش را سگرمه کرد و در حالی که به تته پته افتاده بود گفت: _اایین،اایینو از کجا آوردی؟ بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن و گفتم: _بابا ببخشید...غلط کردم،بیجا کردم. _بیشرف بهت میگم اینو از کجا آوردی!!! تق تق بلندگوی مسجد بلند شد و صدایی گفت: _((عزاداران حسینی توجه کنید یک عدد گوسفند سیاه و سفید گم شده لطفا در صورت مشاهده به مسجد تحویل داده شود.))