۵ / ۵ ( ۴ امتیاز ) دانلود رمان عاشقانه فرود کوپیدو ⭐️ دانلود رمان فرود کوپیدو ⭐️خلاصه رمان فرود کوپیدو: اتفاق افتاد؛همان چیزی که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم!خیل
اتفاق افتاد؛ همان چیزی که هیچوقت فکرش را هم نمیکردم! خیلیها را برای عشق در وجودشان به سخره گرفته بودم؛ و حالا انگار سرنوشت قصد داشت با عاشق کردنم، مرا ادب کند! آن هم عشقی از جنس درد و رنج وشیرینی، به کوتاهی یک لبخند. آن هم در اولین ساعاتی که به درک ضعیفی از اطراف و اتفاقات خودم رسیدهام و بلند شدم؛ اما بلند شدن من انگار زمینهای برای سقوط بود؛ اما چرا؟ او هم عاشق شد؛ اما فقط عاشق بودن کافی بود؟!
⭐️ قسمتهایی از این رمان:
مدام با خودم فکر میکنم آیا واقعا دوستم داره؟ آیا واقعا عشق و علاقش راسته؟ گاهی وقتا با فکر نبودنش، با فکر اینکه مال من نشه اشکم سرازیر میشه و بغضم میشکنه. -آوین، مامان بیا حسنا رو بگیر عزیزم. بیدار شده، بیتابی میکنه. من میخوام به عمت کمک کنم. مامان، حسنا کوچولو روی روی پام گذاشت و رفت. به چشماش که یکم از موقع تولدش تیرهتر شده بود، نگاهی کردم و توی دستام فشردمش. رامین با دو تا نوشابهای که توی دستش بود، وارد حال شد و با دیدن من که حسنا رو میفشردم گفت: -آوین بچه رو کشتی. حرصی دندونام رو روی هم فشردم و گفتم: -آخه تو که نمیدونی چقدر ملوسه. چقدر نازه. ای خدا من چرا اینقدر تو رو دوست دارم نی نی ناز؟ خاله از اتاق بیرون اومد و گفت: -فکر کنم خواهرته ها. -راست میگی ها. *** نفسم رو بیرون دادم و همونطور که خودم رو باد میزدم گفتم: -ای خدا مردم از گرما. جایی پیدا نکردن؟ بابا که انگار خودشم از گرمای هوا رنج میبرد، گفت: -نمیدونم. وایستادن بذار بپرسم ازشون. و به دنبال حرفش پیاده شد و به طرف پدربزرگم و عموهام رفت. مامان همونطور که با کاغذی که دستش بود حسنا رو باد میزد، رو به خاله سنا با خنده گفت: -همیشه نصف سیزده به در ما توی ماشین میگذره. خاله خنده کنان گفت: -آره والا. خاله اینبار رو به من گفت: -آوین خاله، کولر ماشین روشن نیست؟ با بیجونی گفتم: -چرا خاله؛ اما هوا زیادی گرم شده. باید بریم زیر درختی جای بشینیم؛ وگرنه ذوب میشیم. همون موقع بابا سوار ماشین شد و دوباره حرکت کرد و به منی که با خستگی نگاهش میکردم، گفت: -رسیدیم بابا. یکم جلوتر زیر چندتا درخت میشینیم. یه ربع بعد بابا ماشین و نگه داشت و ما هم پیاده شدیم. واقعا جای زیبای بود. دشت سرسبز خیلی بزرگی که سبزههاش با بادی که میوزید تکون میخوردن و شکافی کوچیک بین دو تپه که درختای کُنار سایبونش شده بود و کمی جلوتر انگار جای جوبی کوچیک بوده که الان خشک شده بود. نیم ساعت بعد همه وسایل رو با خودمون بیرون آورده بودیم و هرکس مشغول کاری بود. خانما طبق معمول داشتن از هر دری حرف میزدن. آقایونم با توپشون توی دشتودمن مشغول فوتبال بازی شدن. بچهها هم یه گوشه جمع شده بودن و خوراکیاشون رو میخوردن.