دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!
خفه شدم! خفه شدم،هيچي نگفتم نگاهمو انداختم پايين اشكامو با پشت دستم پاك كردم رومو برگردوندم دستامو تو جيبم كردم نفس عميق كشيدم راهمو گرفتمو رفتم خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست تو تلگرام هم يه پي ام دادم گفتم پسر بدي به نظر نميومد خوشبخت بشي بعدش بلاكش كردم از اون روز ديگه نديدمش ولي يه لحظه از جلو چشمام كنار نرفت تا امروز ديدمش دوباره بعد يك سال همون حلقه اي كه من براش خريده بودم دستش بود هنوز ولي تو انگشت اشاره ش چون انگشت حلقه ش پر شده بود نه تنها انگشت حلقش شكمش هم پر بود پسره هم نه بهتر بگم شوهرشم جاي دستاي من دست كرده بود لاي مو هاش قربون صدقه هايي ميرفت كه من دوست داشتم برم براش گاهي هم موهاشو بو ميكرد همزمان با نفس كشيدن اون لاي مو هاش بي اختيار بوي موهاش ميپيچيد تو دماغم ولي خوشحال شدم خيلي خوشحال عشقم خوشبخته دعام مستجاب شد خوشبحالش كه منو زود فراموش كرده كه بعد جداييمون روزگارش سخت نيست