آخرین ساعتِ شهر

پیرمرد هر شب، رأس ساعت دوازده، چراغ مغازه اش را خاموش می کرد؛ اما هیچ وقت درِ مغازه را نمی بست. برای همین، بارها از مغازه اش دزدی شده بود. یک بار حتی ساعت جیبی

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما