تراژدیِ اطمینان

بیست و چند ساله به نظر می رسید. صورتش بغض کرده بود و لبهایش میلرزید. روی نیمکتی در سالن انتظار راه آهن نشسته و به روبرو زُل زده بود و اشکهایش گلوله گلوله می بار

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما