زنگ تلفن دفترش به صدا درآمد . ازحراست اداره بود : خانمی با شما کار دارند . اسمشونو بپرسید ! : خانم ! اسمتونو می پرسند . : بفرمایید دخترخاله شون هستم . : بهشون بگوئید بنشینند الآن می آیم . وقتی وارد
نویسنده:بهمن بیدقی