

احساس خستگی می کردم. کمی با بی حوصلگی زباله ها رو این طرف و آن طرف انداختم و تنها چیزی که نگاهم رو جلب کرد یک گلدان سیاه بود با نوارهای سفیدی که دور تا دورش مثل مار پیچیده بود. از زیر لاشه ها آرام آرام بیرون کشیدمش. درست حس باستان شناس پیری رو داشتم که عمرش رو گذاشته برای پیدا کردن یک اثر قدیمی! حس غریبی از جنس شادی توی رگهام چرخید.بهت زده به گلدان سیاه جادویی خیره بودم که سنگینی نگاه کسی شونه هام رو لرزوند. دختر کولی روی بلندی ایستاده بود و زل زده بود به من! از اون فاصله شبیه فرشته ای بود که باد موهای بلند و سیاهش رو این طرف و آن طرف می کرد. ابری که ناگهان از راه رسید و جلوی آفتاب نشست زباله دونی رو به سرزمین مقدسی تبدیل کرد که انگار محل نزول وحی آسمانی بود! با شعاع های پراکنده ی آفتاب از پشت ابر و من پیامبری گلدان به دست...باد خنکی که از لای موهای رقصان در هوای فرشته رد می شد و سپس به من می رسید بوی باران می داد...گلدان سیاه رو همچون علامت تسلیم و رضا بالا بردم و نشانش دادم. لبخندش رنگ تردید به خود گرفت اما همچنان روی لب هایش می لغزید.برگشت داخل زباله ها. گلدان را حسابی شستم. کاملا سالم بود. به دور از هر گونه شکستگی یا حتی ترکی کوچک!این را به فال نیک گرفتم...