قسمتی از داستان زباله دونی نوشته ی "پرستو زارعی"

احساس خستگی می کردم. کمی با بی حوصلگی زباله ها رو این طرف و آن طرف انداختم و تنها چیزی که نگاهم رو جلب کرد یک گلدان سیاه بود با نوارهای سفیدی که دور تا دورش مثل

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما