عشق و عجله

نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاد. سنگ مینداختم بهشون. میپریدند، دورتر مینشستن. کمی بعد دوباره برمیگشتن، جلوم رژه میرفتن. ساعت از وقتِ قرار گ

نود هشتیا
نود هشتیا
خانه آرشیو مطالب خوراک تماس با ما